چیدان

مطالب مفید و سرگرم کننده

پیرزن و راننده اتوبوس
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

 

 

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ۴۵ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خیلى دوست داریم

 
 
محاکمه یک ایرانی به اتهام صدمه به کتابهای تاریخی
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

محاکمه یک ایرانی به اتهام صدمه به کتابهای تاریخی

 

 

 

روزنامه گاردین گزارش داده که دادگاهی در بریتانیا به اتهام یک ایرانی رسیدگی می کند که متهم است در مدت هفت سال کتابهای تاریخی را قرض گرفته و صفحاتی از آنها را جدا کرده است.

 

.

 

گاردین در گزارش مفصلی می نویسد که یک ایرانی ثروتمند به نام فرهاد حکیم زاده به بیش از ۱۵۰ کتاب و اثر تاریخی و بسیار پرقیمت مربوط به بعد از قرن‌ شانزدهم میلادی که در کتابخانه‌ ملی بریتانیا در لندن نگهداری می‌شده، آسیب وارد کرده است.

 

.

 

به نوشته گاردین، این ایرانی دانشگاهی خساراتی وارد آورده که به هیچ وجه قابل جبران نیست. صدمات وارد شده با چشم غیر حرفه ای قابل تشخیص نیست و در لابلای اوراقی قرار دارد که با دست صحافی شده اند و حدیث سفرهای اروپاییان به ایران، بین النهرین و امپراطوری مغول است.

 

.

 

به نوشته گاردین، پژوهشگران ارشد کتابخانه حیران مانده اند که چرا فرهاد حکیمزاده، تحصیل کرده دانشگاه هاروارد، ناشر و متفکر با یک چاقوی جراحی به جان 150 کتابی افتاده است که قرن هاست در مجموعه ملی محفوظ بوده اند.

 

.

 

تلاش های بی بی سی فارسی برای تماس و جویا شدن نظر آقای حکیمزاده درباره این اتهامات بی نتیجه ماند.

 

گاردین می نویسد: خسارت مالی که او در طی هفت سال به بار آورده است چیزی حول و حوش چهارصدهزار پوند است اما دکتر کریستین جنسن، مسئول بخش مجموعه چاپی کتابخانه می گوید به هیچ عنوان نمی توان قیمتی روی کتابها و نقشه هایی که او نابود کرده گذاشت.

 

.

 

گاردین از قول جنسن می نویسد: این اشیاء تاریخی برای همیشه ناقص شده اند. شما نمی توانید کار او را جبران کنید. او بخشی از شواهد تاریخی درباره اولین سفرهای اروپایی به جایی که ما امروزه به آن خاورمیانه و چین می گوییم از بین برده است. من بسیار عصبانی هستم. این فرد متمول چیزی را نابود کرده که متعلق به همه است.

 

."

 

در ادامه مقاله گاردین آمده حکیم زاده 60 ساله، امروز (21 نوامبر) در دادگاهی در لندن برای توضیح در این مورد حاضر می‌شود و ممکن است با مجازات زندان روبرو شود. فرهاد حکیمزاده بعد از سقوط شاه، ایران را ترک کرد و دارای پاسپورت آمریکایی است. او به 14 فقره جرم از سال 1998 اعتراف کرده که شامل برداشتن نقشه های قدیمی و صفحاتی از ده کتاب در کتابخانه ملی بریتانیا و چهار کتاب دیگر در کتابخانه بودلین در شهر آکسفورد است.

 

.

 

گاردین می نویسد وقتی پلیس در ماه ژوییه گذشته خانه او را در محله نایتس بریج لندن جستجو کرد، چندین نقشه، صفحه و تصویر گمشده را پیدا کرد که در لابلای نسخه های کم ارزشتر کتابهایی که متعلق به خودش است، چسبانده بود.

 

.

 

 

 

 

به نوشته گاردین، پژهشگران کتابخانه در ماه ژوئن 2006، بعد از آنکه یک کتابخوان دیگر به آنها خبر داد که صفحاتی از یکی از کتابها کنده شده است، به کاراگاه تبدیل شدند. تحقیقات دقیق کارشناسان، صحت این حرف این کتابخوان را ثابت کرد و بعد عملیات وسیعی درباره آنکه چه کسی مرتکب این کار شده و اینکه چه کتابهای دیگری هم به همین سرنوشت دچار شده اند، آغاز شد.

 

.

 

گاردین می نویسد که کارشناسان با استفاده از سیستم بایگانی الکترونیک تمام کسانی را که این کتاب را قرض گرفته بودند پیدا کردند و بعد آثار دیگری را هم که همین افراد از کتابخانه بیرون آورده بودند مورد تحقیق قرار دادند. آنها متوجه شدند بخش هایی از کتابها که همان دوره را به تفصیل شرح می دهد و درباره روابط اروپاییان با منطقه ای است که سوریه امروزی تا بنگلادش را در بر می گیرد نیز از کتابهای دیگر جدا شده است. ارزش بعضی از صفحات به 32000 پوند می رسد.

 

.

 

آنها متوجه شدند که حکیمزاده 842 کتاب قرض گرفته و به دست کم 150 کتاب خساراتی وارد شده است. بعضی از صفحات پیدا شدند اما بسیاری از آنها برای همیشه گم شده اند.

 

.

 

ساندرا لاویل خبرنگار گاردین می نویسد، کتابخانه نامه ای به حکیم زاده نوشت که در آن زمان رئیس بنیاد میراث ایران در لندن بود. او این بنیاد را از سال 1995 برای حفظ و ترویج فرهنگ ایرانی تاسیس کرده بود. او در جواب نوشت که اطلاعی درباره خسارات وارده به کتابها ندارد. به همین علت کتابخانه ملی تصمیم گرفت به پلیس مراجعه کند و داستان تحقیقات خود را شرح دهد.

 

.

 

گاردین به نقل از کریستین جنسن می نویسد:" حکیم زاده نمونه بارزی از خوانندگان کتابهای ماست. او اطلاعات عمیقی در این زمینه دارد و از نظر من این جرمش را سنگین تر می کند چون او اهمیت چیزی را که نابود کرد می دانست. او در پوشش یک محقق و با هدف دزدی آثار تاریخی، از اعتماد ما سوء استفاده کرد.."

 
 
خنده و خندیدن چه هست و په تاثیراتی دارد
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
 
خنده یک پاسخ فیزیولوژیک به شوخ طبعی میباشد. خنده از دو مولفه ژست ها و تولید اصوات تشکیل یافته است.



چه اتفاقاتی حین خنده روی میدهند:


۱- ۱۵ عضله صورت منقبض میشوند.

 

۲- عضله اصلی گونه که لب بالا را بلند میکند تحریک میشود.

 

۳- اپی گلوت (مدخل حنجره) حنجره را بصورت نیمه بسته در می آورد بنابراین شما به نفس نفس می افتید.

 

۴- در خنده های شدید غدد اشکی نیز تحریک میشوند.

 

۵- کنترل عضلات بدن از دست شما خارج شده و بدن شل میگردد.



علل روانشناختی خنده:

۱-نشانه اعتماد به دیگران.

 

۲-تقویت روابط اجتماعی.

 

۳-اجتناب از درگیری و برخورد.

 

۴-ایجاد صمیمیت.

 

۵-خنده گویای پذیرش و تعاملات مثبت است.

 

۶-خنده بیانگر و اثبات کننده عضوی از یک گروه بودن است.



مطالب جالب در مورد خنده:


۱-افراد ۳۰ برابر بیشتر در حضور جمع می خندند تا در تنهایی و بطور انفرادی.

 

۲-خنده قابل سرایت است.

 

۳-صدای خنده متشکل از آواهایی است که در هر ۲۱۰ میلی ثانیه تکرار میشوند.

 

۴-انسان ها بسته به اینکه در حضور چه فرد و یا افرادی هستند بطور متفاوتی میخندند.

 

۵-مردها هنگامی که در کنار یکدیگر میباشند، با خندیدن دوستی و رفاقت خود را ابراز کرده و روحیه رقابت جویانه میان خود را تعدیل میبخشند.

 

۶-حداکثر فرکانس صوتی که مردها قادرند با خنده تولید کنند ۱۲۰۰ هرتز است، اما زنان قادرند فرکانسی تا ۲۰۰۰ هرتز تولید کنند.

 

۷-خنده همواره پس از مکث در پایان جملات و عبارات خنده دار روی میدهد.

 

۸-کودکان ۳۰۰ بار در روز و بزرگسالان بطور متوسط ۱۷ بار در روز می خندند.

 

۹- ۸۰ درصد خنده ها در پاسخ به جوک و لطیفه نمیباشد. اغلب خنده ها در هنگام خداحافظی و یا خوشامد گویی و سلام کردن روی میدهند.

 

۱۰-زنان ۱۲۶ درصد بیشتر از مردان میخندند.

 

۱۱-صدای خنده زنان آهنگین تر از صدای خنده مردان است.

 

۱۲-شمپانزه ها و موشهای صحرایی نیز میتوانند بخندند (اما نه مثل انسان ها).



فواید خنده برای سلامتی:


۱-خنده یک مکانیسم دفاعی و کنار آمدن با استرس، تحقیر، خجالتزدگی و درد است.

 

۲-خنده باعث افزایش سطح انرژی بدن میگردد.

 

۳-خنده باعث کاهش استرس و تنش روانی میگردد.

 

۴-خنده باعث کاهش درد میگردد.

 

۵-خنده باعث افزایش روحیه فرد و احساس خوب نسبت به خود داشتن میگردد.

 

۶-خنده باعث بهبود کارکرد مغز میگردد. خنده باعث تحریک هر دو نیمکره مغز گردیده و در عملکرد آنها تعادل ایجاد میکند.

 

۷- خنده باعث ماساژ دادن ارگان های شکمی و بهبود کارکرد آنها، تقویت عضلاتی که ارگانهای شکمی را در جای خود نگه میدارند، و افزایش و بهبود عمل جذب و هضم میگردد.

 

۸-خنده باعث تقویت یادگیری و تمرکز میگردد.
۹-خنده باعث کاهش تنش عضلانی میگردد.

 

۱۰-خنده یک تمدد اعصاب و تکنیک تن آرامی رایگان و آسان است.

 

۱۱-هنگام خنده فشار خون و سرعت ضربان قلب شما افزایش می یابد. اما بلافاصله پس از اتمام خنده فشار خون کاهش می یابد(کمتر از حد طبیعی)

 

۱۲-خنده باعث تغییر رفتار ما میشود. پس از خنده ما بیشتر صحبت کرده وتماس چشمی و فیزیکی بیشتر برقرار میکنیم.

 

۱۳-خنده باعث کاهش سطح هورمونهای استرس میگردد. این هورمونها که در هنگام تجربه استرس و خشم ترشح میگردند باعث سرکوب سیستم ایمنی بدن، افزایش پلاکت های خون و افزایش فشار خون میگردند.

 

۱۴-خنده باعث تقویت سیستم ایمنی میگردد. خنده سلولهای t وb و گاما اینترفرون را افزایش میدهد.

 

۱۵-خنده ممکن است به سرفه و سکسکه بیانجامد که باعث پاک شدن مجاری تنفسی از مخاط اضافی میگردد.

 

۱۶-خنده باعث افزایش ایمنوگلوبین a میگردد که از مجاری تنفسی در برابر ارگانیزمهای بیماریزا دفاع میکند.

 

۱۷-خندیدن یک نوع فعالیت بدنی هوازی میباشد.۱۰۰بار خندیدن معادل ۱۵ دقیقه فعالیت با دوچرخه ثابت میباشد. خنده باعث کاهش فشار خون، افزایش جریان خون در بدن و افزایش اکسیژن رسانی در بدن میگردد.

 

۱۸-خنده باعث ورزش دیافراگم وعضلات شکم، تنفسی، صورت، پا و کمر میگردد.

 

۱۹-خنده باعث تخلیه انرژی و احساسات منفی و مخرب میگردد.

 

۲۰-خنده با افزایش اکیسژن رسانی باعث تسریع بهبود زخم ها میگردد.
۲۱-خنده کوتاهترین مسیر میان دو فرد است



چگونه شوخ طبع باشیم:


ناهمخوانی (با عقاید، تصورات)، غیر منتظره بودن، غافل گیر کننده بودن، ممنوع بودن (اعمال، رفتار و شخصیت)، و تاخیردر درک (به اصطلاح گرفتن مطلب) همگی میتواند فاکتورهای شوخ طبعی باشند.



چه نکاتی را باید هنگام شوخ طبعی رعایت کنیم:

۱-مطمئن گردید فردی که میخواهید با وی شوخی کنید شرایط و یا جنبه شوخی را داراست.
۲-با کسی شوخی کنید که با وی صمیمی و نزدیک میباشید.
۳-موقعیت اجتماعی را مد نظر قرار دهید (در دانشگاه، میهمانی و یا مراسم ترحیم).
۴-شوخی باید متوجه خودتان باشد و نه فرد دیگری.
۵-شرایط و موقعیت ها را دستمایه خنده قرار دهید و نه فرد و یا گروه را.
۶-سعی کنید با افرادی که از نظر سنی از شما بزرگتر هستند شوخی نکنید.
۷-در شوخ طبعی افراط نکنید تا از وقار و شان شما کاسته نگردد.

 
 
کمی شادی و خنده
نویسنده : چیدان - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
 

کمی شادی و خنده در زنگ تفریح































 
 
موفق ترین افراد ایرانی در دنیای اینترنت
نویسنده : چیدان - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
 

 

پیر امیدیار رئیس و موسس سایت Ebay.com اولین و معروفترین وب‌گاه مخصوص حراج و خرید و فروش اینترنتی که تا آخر سال ۱۹۹۸ ۱/۲ میلیون عضو ۷۵۰ میلیون دلار حجم معاملات و حدود ۸ میلیون دلار سود کسب کرده بود به طوری که بیش از ۶۰۰۰ کارمند ۴۶ میلیون مشتری ثبت شده و ۴۴۱ میلیون دلار سود خالص در سال ۲۰۰۵ داشته‌است.
جایگاه امیدیار در ثروتمندان
رتبه ۸در لیست ثروتمندان حاضر جهان
رتبه ۱۹۸ ثروتمند تاریخ جهان
رتبه دومین ثروتمند زیر چهل سال در جهان
ثروتمندترین ایرانی در جهان



امید کردستانی در شهر تهران به دنیا آمد و در همین شهر به مدرسه رفت. کردستانی که در تهران به یک مدرسه کاتولیک ایتالیایی می‌رفت در سن چهارده سالگی، پس از مرگ پدرش به کالیفرنیا رفته‌است. او مدرک کارشناسی مهندسی برق خود را از دانشگاه ایالتی سن‌خوزه گرفته‌است. وی همچنین در سال ۱۹۹۱ مدرک کارشناسی‌ارشد خود را در رشتهٔ «مدیریت بازرگانی» (MBA) از دانشگاه استنفورد گرفت.



کردستانی در ۸ می ۲۰۰۶ در مجله تایم به عنوان یکی از صد نفری که دنیای ما را شکل داده‌اند نام گرفته‌است.

او یکی از ثروتمندترین ساکنین کالیفرنیای شمالی است. مجله سن خوزه ارزش دارایی‌های وی را ۱.۴ میلیارد دلار برآورد کرده است. همچنین ماهنامه فوربس وی را به عنوان دومین ثروتمند ایرانی و پانصدوبیست ودومین نفر در جهان معرفی می کند.



فرزاد ناظم مدیر فنی سایت yahoo
فرزاد ناظم در سال ۱۳۴۱ در تهران متولد شد. او در ۱۳۷۵ به یاهو پیوست و به مدت ۱۱ سال مدیر فنی شرکت یاهو بود و به این ترتیب یکی از طولانی‌ترین دوره‌های ابقا در سمت مدیریت در آن شرکت را دارا است. وی در ۱۳۸۶ از مقامش در یاهو کناره گیری نمود. نشریهٔ فورچون در ۱۳۸۲ فرزاد ناظم را با ثروتی در حدود ۳۰۰ میلیون دلار، به عنوان چهاردهمین ثروتمند ایرانی در جهان معرفی کرد.









سالار کمانگر، جوان کرد ساکن ایالات متحده‌ امریکا که‌ به‌ عنوان…

جوانترین مدیر گوگل شناخته‌ شده‌ است، بعد از کناره‌گیری بنیانگذار یوتیوب از سمتش بعنوان مدیر عامل جدید یوتیوب برگزیده‌ شد. وی یکی از قدیمی ترین کارمندان شرکت گوگل است که‌ تنها ۳۳ سال سن دارد. کمانگر در گوگل، معاون بخش برنانه‌های تحت وب گوگل بوده‌ است. گوگل پیشتر به‌ مبلغ ۱۶۵۰ میلیون دلار یوتیوب را خریداری نموده‌ بود. کمانگر، در سال ۱۹۹۹ از دانشگاه استانفورد در رشته بیولوژی فارغ‌التحصیل شد و در عرض ۷ سال توانست به یکی از کارکنان کلیدی شرکت گوگل مبدل شود. در میان موفقیت‌های وی در این شرکت می‌توان به نوشتن نخستین پلان تجارتی و مشارکت در طراحی سیستم آگهی‌های گوگل، اشاره کرد.

سالار کمانگر متولد ۱۳۵۵ توانست در عرض ۷ سال به یکی از کارکنان کلیدی شرکت گوگل مبدل شود. در میان موفقیت‌های وی در این شرکت می‌توان به نوشتن نخستین پلان تجارتی ومشارکت در طراحی سیستم آگهی‌های گوگل Adwords اشاره کرد.سیستم آگهی‌های کلمه‌ای هوشمند گوگل ، یکی از رموز موفقیت تجاری این شرکت بوده است. او هم اکنون مدیرعامل یوتیوب و یکی از جوانترین مدیران گوگل است. او فارغ‌التحصیل رشته بیولوژی از دانشگاه استنفورد است. در حال حاضر سایت یوتیوب بزرگترین سایت اشتراک گذاری ویدئو در جهان است.
هشت مدیر بلند پایه موفق ایرانی در شرکت گوگل
امید کردستانی
سالار کمانگر
ترانه رضوی
رضا بهفروز
مایک جزایری
شیرین اسکوئی
شمیم صمدی
مریم کاموردیگر افراد موفق ایرانی در دنیای کامپیوتر و الکترونیک
مجید امیری مهر رئیس بخش رسانه های دیجیتال کمپانی ماکروسافت Microsoft
سینا تمدن مدیر ارشد بزرگترین شرکت تولید کننده سخت افزار کامپیوتر کمپانی Apple
حسین اسلامبلچی رئیس مخابرات AT&T
انوشه انصاری رئیس مخابرات Telecom
بیژن داوری معاون ارشد بزرگترین تولیدکننده سخت افزار کامپیوتر در جهان کمپانی IBM
ماریا خرسند بنیانگذار بلوتوث موبایل و رئیس کمپانی Ericson و Dell



 
 
ضریب هوشی زنان
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
 
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:


"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری


به کانادا بریم ما مدت یک هفته اونجا خواهیم بود.


... این فرصت خوبیه تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم رو بگیرم!


لطفا لباس های کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریم رو هم آماده کن!


ما از اداره حرکت میکنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه برمیدارم،


راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم رو هم بزار!


زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعیه


اما بخاطر این که نشون بده همسرخوبیه دقیقا کارهایی رو


که همسرش خواسته بود انجام داد!


هفته ی بعد مرد به خونه اومد ، یک کمی خسته به نظر می رسید


اما ظاهرش خوب ومرتب بود .


همسرش بهش خوش آمد گفت و پرسید:اصلا ماهی گرفتی یا نه؟


مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و


چند تا هم اره ماهی گرفتیم .


اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برام نذاشتی ؟ "


زن با لبخند جواب داد :


لباس های راحتی رو توی جعبه ی وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!

 
 
دیوکسین
نویسنده : چیدان - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 
دیوکسین (Dioxin) یک سم بسیار قوی برای سلولهای بدن است و باعث بروز سرطان به ویژه سرطان سینه می شود. اخیراً تحقیقاتی توسط دکتر Edward Fujimoto مدیر برنامه ریزی سلامت بیمارستان  Castleآمریکا راجع به دیوکسین و چگونگی عملکرد آن در بدن صورت گرفته است که در نتیجه آن توصیه های ذیل ارائه شده است .
 
1- بطری های پلاستیکی آب را در فریزر برای انجماد قرار ندهید چون این کار باعث آزادسازی سم دیوکسین از ظروف پلاستیکی می شود. 

2- غذاها به ویژه غذاهای حاوی روغن و چربی  را در ظروف پلاستیکی در مایکروویو گرم نکنید . ترکیب «چربی ـ گرمای بالا و پلاستیک» باعث آزادسازی دیوکسین به داخل غذا و در نهایت به درون سلولهای ما می شود. به جای آن برای گرم کردن غذا استفاده از ظرف شیشه ای مثل پیرکس و چینی توصیه می شود، 
 
3- غذاهای فوری (Fast Food) و سوپها باید در ظرف دیگری غیر ازظرف یک بارمصرف گرم شوند.  کاغذ بد نیست ولی نمی دانیم که مطمئن تر از ظروف شیشه ای و غیره باشد. 
 
4- لفاف های پلاستیکی فقط وقتی خطرناک هستند که با غذا در مایکروویو استفاده شوند. 

5- فرآوری غذاها در دمای خیلی بالا باعث حل شدن و آزاد شدن دیوکسین از پلاستیک و نفوذ آن به غذا می شود. به عنوان جایگزین پوشاندن غذا با یک لفاف کاغذی توصیه می شود..
 
 این مطلب را برای هر کس که زندگی وی برایتان اهمیت دارد بفرستید

 
 
خــلاقانه ترین چـــتر دنیــا
نویسنده : چیدان - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 

آیا می توانید تصور کنید که یک چترسایبان نداشته باشد و هم زمان مانع عبور باران شود؟

عجیب ترین چتر دنیا چتری است که سایبان آن تنها هوایی است که از درون دسته اش خارج می شود

جالب آنکه میتوان طول دسته و اندازه هوای بالای سر را تنظیم نمود

طراح: Je Sung Park





















 
 
رابطه تلاش و پیشرفت
نویسنده : چیدان - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد.

بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید.

اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.

برای حل این مسئله، شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.

آنها ماهی ها را می گرفتند آنها را روی دریا منجمد می کردند. فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند.

بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می کردند. ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند.
آنها زنده بودند اما بی حال و بی رمق شده بودند.

ولی بازهم ژاپنی ها مزه ماهی بی حال و بی رمق را هم زیاد دوست نداشتند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.

پس شرکت های ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل می کردند.

آنها چطور می توانستند خواسته مردم را برآورده کنند؟

اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید، چه پیشنهادی می دادید؟

در نهایت ژاپنی ها راه تازه نگه داشتن ماهیها را یافتند

آنها برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایق ها استفاده می کنند اما حالا یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه کوچک چند تایی ماهی می خورد اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سر زنده به مقصد می رسند.






نتیجه

بشر تنها در مواجه با محیط چالش انگیز به صورت عجیبی پیشرفت می کند-رون هوبارد

دوستان هیچگاه از مشکلات فرار نکنید و خود را مجبور به پیشرفت کنید



 
 
جملات زیبا و عبرت آموز از بزرگان
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 
هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد: امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم. (دکتر شوایتزر)

لحظه‌ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه‌ها همان خوشبختی بودند …..
صدیق‌ترین، بی توقع ترین، مفیدترین و دائمی‌ترین رفیق برای هر کسی کتاب است. مارک تواین
مشکل را زمانی می توان برطرف کرد که آن را به درستی شناخته باشیم.(جان ماکسول)
امید همچون خون در روان آدمیست که اگر نباشد گامی به پیش نمی رود و اگر باشد جهانی را دگرگون می سازد . ارد بزرگ
زندگی به چیزی نمی ارزد ، اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست. مالرو
زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد. فررد هاند هاین
زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه و باروبر. جبران خلیل جبران
موسیقی از فکر تراوش می کند و در قلب می نشیند. بتهوون
زندگی به تناسب شهامت آدمی گسترش یا فروکش می‌یابد. آنین نین
صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با درماندگی روبرو نخواهد شد. « ناپلئون »
خردمند هر آنچه را که می داند نمی گوید و هر آنچه را که بگوید می داند. ارسطو
ایرانیان هر گاه پُشتکار داشته اند شگفتی ها آفریده اند . « ارد بزرگ »
از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی. دیپاک چوپرا


 
 
خر ما از کره گی دم نداشت
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت،
از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

 
 
شگرد اقتصادی ملا نصرالدین
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و


دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

 
 
یک گام هر چند کوچک
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این
صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"

 
 
وقت شناس باشید
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌.....
زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید !

 
 
یکی از باورهایم ٪۱٪
نویسنده : چیدان - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

وقتی خدا مشکلت رو حل میکنه
به تواناییش ایمان داری
وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه
به تواناییت ایمان داره . . .
.


 
 
کاریکلماتور
نویسنده : چیدان - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

1ـ اگر حرف مُفت را می خریدند ، خیلی ها میلیاردر بودند.

2_ آدم « بی باک » از سوخت هسته ای استفاده می کند.

3ـ امروز همان راه حل های دیروز است.

4ـ سکوت به جرم پوزخند به عدالت محاکمه شد.

5_ فقط آدم های پُر حرف , سکوت ذخیره می کنند.

6ـ آنقدر در خودم فرو رفتم که سر از قوزک پایم در آوردم.

7_ کبوتر آزادی از آسمان هفتم تقاضای پناهندگی کرد.

8ـ بعضی ها روی شاخه نشسته و بعضی ها مشغول خوشه بندی.

9 _ رشته سخن را بدست گرفت و کلاهی نو برای مردم بافت.

10 _ اگر ساقی چشمان تو باشد , یک استکان چای هم مستم می کند.

11 _ بیشتر اوقات افکارم را با سکوت , سانسور می کنم.

12ـ آجر فشاری هیچ نسبتی با گروه فشار ندارد.

13ـ اوج پرواز روزنامه نگارها خطوط قرمز است.

14ـ برای روشن کردن منظورش ، همه چیز را به آتش کشید.

15ـ وضعش «توپ» بود ولی با یک «شوت» از میدان خارج شد.

16ـ دست هایم تصمیم گرفتند که مرا نه دست به سینه کنند و نه دست به کمر.

17 _ نقاش فقیر «درد» می کشید.

18ـ خر نادان ، دوست خوب خر سوار است.

19ـ در نبودنت ، خاطراتت خود نمایی می کند.

20_ مخالفان آزادی افق را با لکه های سیاه کدر کردند.

21ـ عشق زنی بود که سیگار نمی کشید و من ترکش کردم.

ماهنامه صنعت و کارآفرینی شماره 64 و 65 بهمن و اسفند ماه 90

 


 
 
چهارشنبه سوری به نقل از شاهنامه فردوسی
نویسنده : چیدان - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

سور به معناى میهمانى و جشن مى باشد (و در برخی منابع به معنی آتش و سرخی) و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پریدن؟

آتش بازی و چهارشنبه سوری

براساس سروده هاى پیروز پارسى، حکیم فردوسى،سیاوش فرزند کاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر دیگر را برمى گزیند، سودابه که زنى زیبا و هوسباز بود عاشق سیاوش مى شود:

یکى روز کاووس کى با پسر

نشسته که سودابه آمد ز در

زنـاگـاه روى سیاوش بدید

پراندیشه گشت و دلش بردمید

زعشق رخ او قرارش نماند

همه مهر اندر دل آتش نشاند

 

سودابه در اندیشه بود تا به گونه اى سیاوش را به کاخ خویش بکشاند، دختر زیبا و جوان خود را بهانه حضور سیاوش کرده و او را فرا خواند:

که باید که رنجه کنى پاى خویش
نمائى مرا سرو بالاى خویش
بیاراسته خویش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرویان هزار

 

آنگاه که سودابه سیاوش را در کاخ خویش یافت به او گفت:

هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا
زمن هر چه خواهى، همه کام تو
بر آرم ، نپیچم سر از دام تو
من اینک به پیش تو افتاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام

 

سودابه پس از این که از مهر و عشق خود به سیاوش مى گوید و همزمان به او نزدیک مى شود. ناگاه او را در آغوش کشیده و مى بوسد

سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد

همانا که از شرم ناورد یاد

رخان سیاوش چو خون شد ز شرم

بیاراست مژگان به خوناب گرم

چنین گفت با دل که از کار دیو

مرا دور داراد کیوان خدیو

نه من با پدر بى وفائى کنم

نه با اهرمن آشنائى کنم

 

سیاوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:

 

سر بانوانى و هم مهترى
من ایدون گمانم که تو مادرى

 

سیاوش خشمناک از جاى برخاسته و عزم خروج از کاخ سودابه را کرد. سودابه که از برملا شدن واقعه بیم داشت داد و فریاد کرد و درست بسان افسانه یوسف و زلیخا دامن پاره کرده و گناه را به سیاوش متوجه کرد.

بارى سیاوش به سودابه مى گوید که پدر را آگاه خواهد کرد:

از آن تخت برخاست با خشم و جنگ

بدو اندر آویخت سودابه چنگ

بدو گفت من راز دل پیش تو

بگفتم نهانى بد اندیش تو

مرا خیره خواهى که رسوا کنى؟

به پیش خردمند رعنا کنى

بزد دست و جامه بدرید پاک

به ناخن دو رخ را همى کرد چاک

برآمد خروش از شبستان اوى

فغانش زایوان برآمد بکوی

 

عبور سیاوش از آتش

 

در پى جار و جنجال سودابه، کیکاووس پادشاه ایران از جریان آگاه شده و از سیاوش توضیح خواست سیاوش به پدر گفت که پاکدامن است
و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور کند. سیاوش گفت اگر من گناهکار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاکدامن باشم
از آتش عبور خواهم کرد

سیاوش بیامد به پیش پدر
یکى خود زرین نهاده به سر
سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار
سرى پرز شرم و تباهى مراست
سیاوش سپه را بدا نسان بتاخت
تو گفتى که اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود
سواران لشکر برانگیختند
همه دشت پیشش درم ریختند

 

سیاوش به تندرستى و چاپکى و چالاکى به همراه اسب سیاهش از آتش عبور کرد و تندرست بیرون آمد…

یکى شادمانى شد اندر جهان
میان کهان و میان مهان
به پیش جهاندار پاک
بیامد بمالید رخ را به خاک
که از نفت آن کوه آتش پَـرَست
همه کامه دشمنان کرد پست
بدو گفت شاه، اى دلیر جهان
که پاکیزه تخمى و روشن روان
چنانى که از مادر پارسا
بزاید شود بر جهان پادشا
سیاووش را تنگ در برگرفت
زکردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه کام ها با سیاوش براند
سه روز اندر آن سور مى در کشید
نبد بر در گنج بند و کلید!

 

این اتفاق و آزمایش عبور از آتش در بهرام شید (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهید شید (جمعه یا آدینه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر کشور پهناور ایران به فرمان کیکاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد و از آن پس به یاد عبور سرفرازانه سیاوش از آتش همواره ایرانیان واپسین شبانه بهرام شید (سه شنبه شب) را به یاد سیاوش و پاکى او با پریدن از روى آتش جشن مى گیرند.

 


 
 
تست ریاضی جالب
نویسنده : چیدان - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

 

در اینجا من به شما 3 رقم و یک نتیجه خواهم داد، شما باید با قرار دادن علامت های صحیح معادله را کامل کنید.
برای درک بهتر ابتدا یک مثال را با هم حل میکنیم، باقی معادله ها به عهده ی شماست:
2 2 2 = 6
این رابطه اینجوری درست میشه:
2  + 2  + 2 = 6
ساده بود نه؟ حالا بقیه ی معادله ها را حل کنید.

1 1 1 = 6
2 2 2 = 6
3 3 3 = 6
4 4 4 = 6
5 5 5 = 6
6 6 6 = 6
7 7 7 = 6
8 8 8 = 6
9 9 9 = 6

.
.
.
خب؟ تونستید حل کنید؟
چی؟ فقط دومی رو؟! اون که مثال خودم بود...
و ششمی رو؟ وای خدای من! خیلی سخت بود نه؟!
6 + 6 - 6 = 6
نابغه!!!
بقیه چه طور؟
کمک می خوای؟
حدس می زنم که از عهده ی سومی هم بر اومدی
3 × 3 - 3 = 6
شاید از عهده ی پنجمی
5 / 5 + 5 = 6
و با یه کم شانس هفتمی...
-7 / 7 + 7 = 6
هنوز به نظرت غلطه؟ ببین: - (7/7) = -1 و در نتیجه 7 - 1 = 6
حالا میریم سراغ اونها که یه کم مشکل تر به نظر میان...
چهارمی
√4 + √4 + √4 = 6
نهمی
√9 × √9 - √9= 6
هشتمی رو چی میگی ؟؟؟؟
3√8 + 3√8 + 3√8 = 6
اووووووووه! اینم برای خودش ایده ای بودها....
.
.
.
.
.
.
.
بسیار خب، کلاس امروز هم تموم شد...
اوه بله، حق با شماست... هنوز تموم تموم نشده، معادله ی اولی باقی مونده...
(1 + 1 + 1)! =
6

 
 
از مشکلات فرار نکنید
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد.

بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید.

اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.

برای حل این مسئله، شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.

آنها ماهی ها را می گرفتند آنها را روی دریا منجمد می کردند. فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند.

بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می کردند. ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند.
آنها زنده بودند اما بی حال و بی رمق شده بودند.

ولی بازهم ژاپنی ها مزه ماهی بی حال و بی رمق را هم زیاد دوست نداشتند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.

پس شرکت های ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل می کردند.

آنها چطور می توانستند خواسته مردم را برآورده کنند؟

اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید، چه پیشنهادی می دادید؟

در نهایت ژاپنی ها راه تازه نگه داشتن ماهیها را یافتند

آنها برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایق ها استفاده می کنند اما حالا یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه کوچک چند تایی ماهی می خورد اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سر زنده به مقصد می رسند.


نتیجه

بشر تنها در مواجه با محیط چالش انگیز به صورت عجیبی پیشرفت می کند-رون هوبارد

دوستان هیچگاه از مشکلات فرار نکنید و خود را مجبور به پیشرفت کنید


 
 
داستانی برای قلب شما:چه کسی غذای من را خورد؟
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در آلمان هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.


دختر آلمانی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.


آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن آلمانی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی پشتی صندلی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.



توضیح پائولو کوئلیو:


من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر مهاجران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، مهاجران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ آلمانی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»



پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد:


این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است. اما این‌طور نیست. این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده بود، نوشته شده است.


منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو













 
 
درینکویو، شهر زیرزمینی زرتشتیان
نویسنده : چیدان - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

کاپادوکیه Kapadoukia یا نام قدیمی و پارسی این سرزمین کاپادوسیه Cappadocia به معنای سرزمین اسبهای زیبا، بخش باستانی و پهناوری است که امروز در ترکیه مرکزی قرار گرفته و به دلیل ارزش های تاریخی و باستانی، توریستی ترین بخش استان نوشهیر؛ ترکیه کنونی را در بر می گیرد.

به گزارش روزگارنو، بازمانده های آتشفشان ونزدیکی آن با سواحل جنوبی دریای سیاه منظره عجیب و شگفت آوری به وجود آورده، این محوطۀ باستانی از سال 1985 از طرف یونسکو جزو میراث فرهنگی جهان شناخته و ثبت شده است.

اینجا انگورها و شرابهایش از زمان باستان، شهرت داشته، امّا آنچه به این سرزمین ارزش تاریخی و گردشگری داده، خانه ها و پناهگاههای پرشمار و کوچکی است که دردل کوهها وتپه های به جا مانده از آتشفشان، وجود دارد، برخی با نقاشیهای زیبایی از مسیح ونشانه های مسیحیت، باز مانده از مسیحیانی که در سالهای ظهور مسیح و پس از آن، از ترس تهاجم سربازان رومی به آنجا پناه برده اند.

امّا شگفت آورترین بخش سرزمین کاپادوکیه یا کاپادوسیه، شهری است زیر زمینی با نام درینکویو derinkuy که یکی از شگفت انگیزترین کشف تاریخ آیین زرتشت، ایران باستان و پیروان اهورا مزدا در آنجا قرار دارد.
درینکو به معنی چاه عمیق، شهری است زیرزمینی و اعجاب آور، که براثر یک رویداد ساده کشف شد.
در سال 1963 کارگرانی که برای ایجاد ساختمانی؛ به کندن زمین مشغول بودند، ناگهان با چاه یا تونل ژرفی درون زمین روبرو شدند.پژوهشهای بعدی؛ کشف یک شهر زیرزمینی از دوران کهن را خبر داد؛ با آثارو نشانه هایی از آیین زرتشت، کهن ترین دین جهان، با نمادهایی از اهورا مزدا، زرتشت، فروهر و اسب های پارسی.





شهری در ژرفای 85 متری زمین در هشت طبقه با گنجایش زندگی برای 20 تا 30هزار مرد وزن کودک و گاو وگوسفندواصطبل اسب.ونیز محلی برای ذخیره غذا و شراب، و درست کردن شراب و روغن و وجود نیایشگاه هایی برای مراسم دینی.

دراین شهر زیرزمینی که توسط ایرانیان باستان، پیروان دین زرتشتی؛ ساخته شده، طبقۀ نخست، ویژه نگهداری حیواناتی چون گاوو گوسفندواسب بوده؛ پله های تودرتو وپرشماردر هر طبقه، اتاقهایی با آشپزخانه ومحل بزرگی برای نگاهداری شراب و نیز مواد غذایی.

نکته قابل توجه تعداد تونلها وهواکش هاست؛ که به بیرون راه دارند وطوری ساخته شده اند که در اعماق این شهرزیرزمینی هوا جریان دارد و هیچگاه کمبود اکسیژن احساس نمی شود.


در چهارمین طبقه این شهرزیرزمینی؛ سنگهای سنگین و بزرگی با اندازه های سنگ آسیاب وجود دارند، که به گفته پژوهشگران، در صورت حمله و نفوذ دشمن، با این سنگها از پایین راه های ورودی را می بستند، تا از نفوذ دشمن جلوگیری کنند.برخی پژوهشگران نقطه ضعف سیستم دفاعی در این شهر را در آن دانسته اند، که مهاجمین می توانستند با ریختن سمهای کشنده در هواکش ها؛ ساکنان شهر را از پای در آورند.

از نظر تاریخی گزنفون xénophon تارخ نگاروفیلسوف یونانی؛ که زمانی جزو سپاهیان کوروش کوچک در لشکرکشی برعلیه برادرش اردشیر بوده، ساخت این شهر و شهرهای زیرزمینی رادر قرنهای چهارم وپنجم پیش از میلاد می داند.

روزگاری همه سرزمینهای گسترده میان دورود هالیس و فرات را کاپادوسیه می نامیدند. از زمان مادها این سرزمین جزو بخشی از شاهنشاهی ایران بوده. در تاریخ برای نخستین باردر پایان سده ششم پیش از میلاد است که نامی از کاپادوکیه می رود؛ آن هم در سنگ نبشته های سه زبانه دو تن از پادشاهان هخامنشی «داریوش بزرگ» و «خشایارشاه».

به نوشتۀ ویکی پدیا، فرهنگ آزاد، از دیر باز فرهنگ و آیین ایرانی آنچنان در کاپادوسیه و ارمنستان پذیرفته و گسترش یافته بود که می توان گفت مردمان این نواحی درزمان هخامنشیان و اشکانیان، دیگر ناایرانی – انیرانی - شمرده نمی شدند. پرستش ایزدان ایران به ویژه «مهر و آناهیتا» در کاپادوسیه جریان داشت.

روایات تاریخ نگاران یونانی؛و نام گذاری ماههای سال با نامهای ایزدان مزدیسنا در سده پنجم پیش از میلاد در کاپادوسیه؛ باستانی ترین گواهی تاریخی درباره رواج و گسترش آیین زرتشتی در باختر ایران، کاپادوسیه که ترکیه مرکزی امروز در آن قرار دارد؛ می باشد.
پرسش اساسی و مهم این است : چرا، ایرانیان باستان از پیروان اهورامزدا و زرتشت، برای یک زندگی مخفی و طولانی شهری در ژرفای 85 متری زمین ساخته اند ؟ آنها از چه دانش و علومی برای ساخت این شهر شگفت آور برخوردار بوده اند.
پژوهشگران می گویند:با تکنولوژی امروزی؛ ساختن چنین شهری زیرزمینی، برای زندگی 20 تا 30 هزار نفر، ده سال طول می کشد. آنها این شهرزیرزمینی درینکویو را هم ردیف ودر مقایسه با اهرام مصر توصیف می کنند.

یا پیروان اهورا مزدا از ترس تهاجم اقوام وحشی؛ یا از ترس رویدادهای سخت طبیعی از جمله زمستانی سخت که در اوستا به عنوان زمستان شیطانی از آن یادکرده؛ به ساختن این شهر زیرزمینی اقدام کرده اند.آیا ازترس موجوداتی فرا زمینی، به زیر زمین پناه برده اند. این دیدگاه در مورد قوم مایا نیز وجود دارد؛ مایا ها قومی با هوش در دوران باستان بودند که نبوغ و هوش ویژه ای در ریاضیات و نجوم داشتند اما به یکباره از بین میروند و تمدن آن ها خاموش می شود. نقاشی هایی که از آن ها باقی مانده؛ موجوداتی را نشان ما دهد که شباهتی به انسان ها ندارند.
در وندیداد دوم؛ اهورامزدا، از پیروانش می خواهدبرای پیشگیری از تهاجم دشمنان ودیوان و پرهیز از صدمات یک زمستان شیطانی و هلاک کننده؛ شهری زیرزمینی بنا کنند.که در صورت لزوم در آنجا به سرببرند.


در قسمت بیرونی «درنیکویو» شهر زیرزمینی ایرانیان باستان، خرابه های دوبرج دیده می شود که محلی برای نگهبانان بوده، که اگر مهاجمان و دشمنان نزدیک شوند به ساکنان شهر خبر دهند.


چرا این شهر زیرزمینی ساخته شده؛ زرتشتیان برای چه آنجا را پناهگاه خود ساخته اند، تا چه زمانی در آنجا زیسته اند؛ بر سر آنها چه آمده؟ اینها پرسشهایی است که هنوز برای آنها پاسخی کافی پیدا نشده است!

آنچه در دنیای امروزی ما روشن است، این که «کاپادوکیه» یا «کاپادوسیه» و «درینکویو» کنونی؛ با 26هزار نفر جمعیت آن؛ یکی از مهمترین مکان های گردشگری و توریستی ترکیه است. درهای درینکویو از سال 1970، به روی جهانگردان و توریستها باز شده، امّا فقط ده درصد آن در دسترس بوده است.








 
 
داستان
نویسنده : چیدان - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

...




باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


 
 
عشق یعنی چه ؟
نویسنده : چیدان - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می‌آوریم



• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)




• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ۴ ساله)






• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)





• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)





• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)





• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)




• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۶ ساله)





• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)





• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)





• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش می‌کنند. (جسیکا، ٨ ساله)






و سرانجام ...

برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

 


 
 
آقای گاو
نویسنده : چیدان - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند. هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود. در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت: با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم. از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند. تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم!



یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم... از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم: اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد. خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: "من گاو هستم!"
- خواهش می کنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...
- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.


در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...!

 


 
 
سمت راست مغز نادان است!!! میدانید چرا؟
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

 

سمت راست مغز نادان است!!! میدانید چرا؟
در حالی که بر روی صندلی نشسته اید پای راست خود را از زمین بالا ببرید
و در جهت عقربه های ساعت بصورت دایره ای بچرخانید
و همزمان با این عمل با انگشت راست خود عدد شش انگیسی را در هوا بنویسید .
بدون اینکه متوجه بشوید پای شما جهت حرکت خود را تغییر میدهد . امتحان کنید……

 
 
سفر به زیبایی های ژاپن
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 
سفر به زیبایی های ژاپن
























































 
 
زبان مشترک تمام آفریده های خداوند
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر جفتش می باشد





در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد





در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد



لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند



در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد





در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد





عشق

زبان مشترک تمام آفریده های خداوند.....

 
 
طرح های پیشنهادی برای فاز 2 برج میلاد
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 
طرح پیشنهادی مهندسین مشاور ابنیه نو اندیش(رتبه 7)





طرح پیشنهادی مهندسین مشاور طرح و امایش(رتبه6)





طرح پیشنهادی مهندسین مشاور اثر(رتبه5)





طرح پیشنهادی علی اندجی گرمارودی(رتبه4)





طرح پیشنهادی شرکت بیجینگ کانسترکشن(رتبه3)





طرح پیشنهادی مهندسین مشاور عرصه(رتبه2)





طرح پیشنهادی زها حدید(رتبه 1)





 
 
تفاوت دوستی مردان و آدم فروشی زنان
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 

 



یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!


یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست

 
 
پـای صحبـت های برنــارد شـاو ...
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 
"جورج برنارد شاو"، سیمای درخشان درام انگلستان و استاد کمدی نویس عصر و منتقد اجتماعی بود که در نوشته هایش به دشواری های اخلاقى زمان خود مى پرداخت و در تلاش بود تا با استفاده از طنز و کنایه، هدف خود را بیان کند. برنارد شاو یکی از برترین نقادان موسیقی و تئاتر نسل خود (۱۸۵۶ - ۱۹۵۰) به شمار می رود تا جاییکه از او به ‌عنوان تواناترین نمایشنامه نویس بریتانیایی پس از "شکسپیر" یاد می کنند.ضمن اینکه او دوست شفیق نابغه فیزیک آلبرت اینشتاین هم بود.

علم تنها زمانی خطرناک می‌شود که خیال کند به هدف خود رسیده ‌است.

سکوت بهترین شکل بروز تمسخر است.

اولین وظیفه ما این است که فقیر نباشیم.

آزادی یعنی مسئولیت پذیری، برای همین اکثر آدم‌ها از آن وحشت دارند.

تمام حقایق بزرگ در ابتدا توهین به مقدسات تلقی می‌شوند سپس به سخره گرفته می شوند و در نهایت به عنوان امری بدیهی پذیرفته می شوند.

حسب و نسب زن و شوهر از رفتاری که موقع پرخاش و جدال با هم می‌کنند، معلوم می شود.

عده بسیار کمی از مردم در طول سال بیش از دو یا سه بار فکر می‌کنند. اما من با یکی، دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کرده ام.

وقتی یک احمق کاری را انجام می دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می کند که دارد به وظیفه اش عمل می کند.

ازدواج از این جهت محبوبیت دارد که حداکثر وسوسه را با حداکثر شانس در می آمیزد.

در زندگی دو تراژدی وجود دارد. اولی اینکه به مراد قلبت نرسی و دومی اینکه به آن برسی.

حواست باشد چیزی را که دوست داری، به دست آوری. در غیر اینصورت مجبور می شوی چیزی را که به دست می آوری، دوست بداری.

ترور شدید ترین نوع سانسور است.

هیچ عشق خالصانه ای وجود ندارد مگر عشق به غذا.

در هنگام آتش کدام نقاشی را در موزه ملی نجات خواهم داد؟ البته آنی که به در نزدیک تر است.

موفقیت هرگز اشتباه نکردن نیست، بلکه هرگز یک اشتباه را دوباره انجام ندادن است.

بیس بال یک مزیت بزرگ نسبت به کریکت دارد و آن این است که زود تمام می شود.

اولین عشق فقط یک حماقت کوچک با کنجکاوی بسیار است.

بی ریا بودن خطرناک است مگر احمق هم باشید.

هیچ چیز بهتر و آسان‌تر از طرفداری از فقرا یک نویسنده را ثروتمند نمی‌سازد.

کنفرانس محل اجتماع افرادی است که به تنهایی نمی‌توانند مشکلی را حل کنند، بنابراین گرد هم جمع می‌شوند تا به اتفاق به این نتیجه برسند که کاری نمی‌شود کرد.

وقتی پلنگی انسانی را می‌کشد به این می‌گویند وحشی‌گری اما وقتی انسانی پلنگی را می‌کشد به آن می‌گویند شکار.

عشق اشتباه فاحش فرد در تمیز دادن یک آدم معمولی از بقیه‌ی آدم‌های معمولی است.

وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!

اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!

انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را!

تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت !

شما همه چیز‌ها را آنگونه که هست می‌بینید و می‌پرسید که "چرا" و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم "چرا که نه؟"

ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.

اگر شما یک سیب داشته باشید و من هم یک سیب و سیبها را با هم عوض کنیم، همچنان هر دویمان یک سیب داریم؛
اما اگر شما یک ایده داشته باشید و من هم یک ایده و اگر ایده هایمان را عوض کنیم، آنگاه هر کدام از ما دو ایده دارد.

هرگاه قصد شوخی دارم، حقیقت را بیان می‌کنم و این بزرگترین شوخی جهان است.

روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

ووووووووووووووووووووووووو
 
 
حاضر جوابی های جورج برنارد شاو

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: "شما برای چی می نویسید استاد؟" برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان"
نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!"
و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!" 

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت:
آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است!
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید


 
 
تفاوت در رنگ و نژاد‏
نویسنده : چیدان - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 
وقتی که تفاوت در رنگ و نژاد برتری می آورد!
این داستان واقعی است در خط هوایی tam اتفاق افتاده است
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است
با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد
مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"
زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"
مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"
و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."
و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: "قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."
تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند..

 
 
داستان: قلیان یا غلیان
نویسنده : چیدان - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 


به نام هستی بخش جان ها


خدایی توی شهری مثل تهران، داشتن یه حیاط کوچولو که با یکی دو تا همسایه شریک بودنش هم کم لطف نیست، این روزها خیلی نادره. به قول مورخین، یاد چند دهه قبل و تهرون سبزو با صفا بخیر. تهرونی که تو جوی آب کوچه هاش می شد آبتنی کرد.حالا به جاش تو هر محله استخرهایی مجهز هست ولی تو جوی آبش آشغال و.... بگذریم.

تابستان بود و روزهای طولانی، حوالی آخر هفته و بروبچه ها هم مثل تیر ترکش، آماده برای هدف گیری. یکی می گفت: آخر این هفته شمال می چسبه ولی بنزین چطور؟ و دیگری می گفت: بریم دماوند باغ آقاجون ولی ما که ماشین نداریم. دیگری می گفت بریم دربند ولی سربالایی زیاد داره و همسر گرامی هم تو نخ سریال های فارسی وان و تو عالم خودش. اینجانب که از بد روزگار مواجب سر برج رو پیش پیش بدهکار بودم، خودم رو مشغول گلهای باغچه کردم و برای کسب آرامش، دل به طبیعت سپردم. خلاصه بروبچه های حلال زاده من با کمی رعایت انصاف و مروت به حیاط کوچیک ولی دلباز خودمون قناعت کردن و قرارشد که با چندتا از دوستاشون یه دوره همی کوچیک و کم خرج سنتی راه بندازن که یهو با استفاده از کلید واژه "قلیان" یا همون "غلیان" توسط محمد اولاد ارشد این حقیر، همه چیز به هم ریخت.

همسرگرامی که تا اون لحظه سخت مسحور ماجراجویی های سالوادر و اسکار این پهلوان پنبه های فارسی وان، راکب قمرهای مصنوعی زمانه قرار داشت به یکباره از جا پرید و درست در وسط ماجراهای خانوادگی پیاده شد. به قول فردوسی پاک نهاد:

نخستین چنین گفت کای بخردان جهاندیده و کار کرده روان

همه کار بر داد و آئین کنید کزین پس همه خشت بالین کنید

کسی کو زپیمان من بگذرد نه پیچد ز آئین و راه خرد

به خواری تنش را بر آرم بدار ز دهقان تازی و رومی سوار (پادشاهی چهار ماهه آزرم دخت - شاهنامه)

تکلیف کاملا واضح و مبرهن بود، با این خطابه همه به یادشون اومد که چه قولی دادن و استفاده از قلیان یا همون غلیان، برابر است با از دست دادن سلامتی و از این دست نصایح همیشگی و ....هر پک قلیان برابر است با 70 نخ سیگار، عامل اصلی سرطان هنجره و....... ادامه دادن همان و گفتن قصه دوباره شاردن....

خوبه که شما هم بشنوید، شاردن، سیاح دوران صفوی، در سفرنامه خودش نوشت، شاه عباس خیلی تلاش کرد تا از استعمال قلیان یا همون غلیان در بین مردم جلوگیری کنه. برای این کار، روزی در مجلسی رسمی دستور داد که به جای تنباکو، قلیان مهمانان را با پهن چاق کنند، و سپس در حالیکه آنان مشغول کشیدن قلیان خود بودند گفت که، این تنباکو را وزیر همدان برای من فرستاده است و ادعا می کند که بهترین تنباکوی دنیاست، به نظر شما چگونه است؟ آنان همگی از این تنباکو تعریف کردند. آنگاه شاه خطاب به آنان گفت «مرده شوی چیزی را ببرد که نمی توان آن را از پهن تشخیص داد». سرانجام کار مخالفت شاه عباس با تنباکو به تحریم آن کشید، و هنگامیکه در گرجستان متوجه شد، سربازان او پول خود را صرف کشیدن تنباکو و توتون می کنند آن را ممنوع ساخت، و تجاری را که توتون و تنباکو به اردوی او آورده بودند با تنباکوی خود یک جا سوزاند، و سربازانی که مرتکب کشیدن توتون و تنباکو می شدند بینی و لبانشان را می برید.

حالا خوب حالیتون شد؟ چپقتون چاق شد؟

اینها آخرین اتمام حجت همسر گرامی با اولادان بود وبه این ترتیب غائله پذیرایی سنتی در حیاط دلباز و کشمکش دلکش "قلیان" یا همون "غلیان"، ختم به خیر گردید! راستش اولین بار که ابوالفتح گیلانی (متوفی ۱۵۸۸) پزشک ایرانی دربار اکبراول، سلطان مغول هند، که دود تنباکو را از یک ظرف آب عبور داد تا اون رو مثالا خالص تر و سرد کنه و از این طریق قلیان رو که در شبه قاره به حقّه معروف شد رو ابداع نمود، فکرش رو هم نمی کرد که برای چندین و چند سال، خلق خدا رو دچار مصیبت بکشم، نکشم خواهد کرد.

حالا من فقط تو این فکرم، از اونجایی که هر پدیده نویی تو این سرزمین خیلی سریع به سنت تبدیل می شه، 1588 سال آینده نه، 588 سال آینده هم نه، 88 سال آینده هم نه، بلکه 8 سال آینده تکلیف ما با این فارسی وان های رنگارنگ چه خواهد شد؟ این پدیده های ارتباطات که کنترلشون از قلیان دوره صفوی هم مشکل تر و پیچیده تره؟ طعم و مزه فرهنگی که واقعا تشخیصش خیلی هم سخت نیست اما تحلیل روند رشدش پیچیده تر از واقعیت وجودیش شده.

قلیان ز لب تو بهره ور می گردد نی در دهن تو نیشکر می گردد

بر گرد رخ تو دود تنباکو نیست ابریست که بر گرد قمر می گردد (البته از نوع یوتل ست، فرکانس..... )

 
 
اگر کوسه‌ها آدم بودند...
نویسنده : چیدان - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 

داستان کوتاهی برتولت برشت
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای کی گفت: البته! اگر کوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند،
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند،
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست می آیید
اگر کوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه م یرفتند.
همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود

 
 
راه بهشت
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»....

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

 
 
قوانین مرفی و اضافات!
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

آیا تا به حال در مورد قوانین مرفی شنیده اید؟

قــوانین مــورفی مــجموعه ای از قوانین حاکم بر زندگی هستند کـه اکثر آنها از بدبینی نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخی دارند امـا بسیاری از آنها نیز واقعیت هستند.قوانین مورفی توسط شخصی بنام کاپیـتـان ادوارد مورفی مهندس نیروی هوایی، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وی هنگامی که روی پروژه ای در نیـروی هـوایـی مشغول بررسی روند کار بود متوجه شد که تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتی سیم پیچی شده در مـورد تکنسین مربوطه چنین گفت:"اگر این تکنسین راهی باشه تا بتونه کـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پیدا میکنه." قـوانین مورفی اکنون افزون بر هـزاران قانون می بـاشد کـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه ای ازقـوانـیـن حـاکـم بر زنـدگی هسـتند کـه اکثر آنها از بدبینی نشات گرفته و جنبه شوخی دارند امـا بسـیاری از آنها نیزعینیت و واقعیت دارند. اکنون به برخی از این قوانین توجه کنید:
1- اگـر قـرار بـاشه کاری خراب بشه و درست پیش نره، حتما خراب می شـه آن هـم در نامناسبترین زمان!
2- اگر احتمال داشته باشه چندین کار خراب بشه، آن کـاری که بیشترین ضرر را خواهد زد درست پیش نخواهد رفت!
3- احتمال آنکه یک شیء آسیب ببیند نسبت مستقیم دارد با ارزش آن!
4- هرگاه جسم بـا ارزشی از دست شما به زمین می افتد به غیر قابل دسترس ترین مکان میرود (حلقه برلیان یا داخل سطل زباله می افتد و یا در چاه فاضلاب)!
5- شما هر موقع دنبال چیزی می گردید هـمیشه در آخـرین مـکانی که آن را جستجو میکنید می یابیدش!
6- هیچ اهمیتـی ندارد که شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض آنکه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت!
7- هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است ویا غیر اخلاقی و یا چاق کننده!!
8- هر چیزی را که می خواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را که دارید نمیخواهید!
9- سنگین بودن ترافیک نسبت مستقیم دارد با میزان عجله شما برای زود رسیدن به مقصد!
10- هرگاه کفش نو را برای اولین بار به پا کنید همه پایشان را روی آن خواهد گذاشت!
11- هرگاه چیـزی را دور بیاندازید به محض آنکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید کرد!
12- دود سیگار هـمواره به سمت افراد غیـر سیـگاری حـرکت خواهد کرد، بدون توجه به سمت وزش باد!
13- دوستان می آیند و می روند اما دشمنان انباشته میگردند


 
 
قدرت باورها
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر کیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در دانشگاه هاروارد انجام دادند. 80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب کردند. یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند. غذاهای 40 سال پیش در این شهرک پخته می شد. خط روی شیشه های مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگ ها، فیلم های قدیمی، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش می شد را مطابق با 40 سال قبل ساختند. بعد این 160 نفر را...
از هر نظر آزمایش کردند؛ تعداد موی سر، رنگ موی سر، نوع استخوان، خمیدگی بدن، لرزش دستها، لرزش صدا، میزان فشار خون و غیره. بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند. بعد از گذشت 5 الی 6ماه کم کم پشتشان صاف شد، راست می ایستادند، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد و چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت..

علت چه بود؟ خیلی ساده است. آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند، باور کرده بودند 40 سال جوان تر شده اند.

شرح حکایت
انسان ها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند. باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا می کند که چگونه بیندیشد. اصولا فرق بین انسان ها، فرق میان باورهای آنان است. انسانهای موفق با باورهای عالی، موفقیت را برای خود خلق می کنند. انسان های ثروتمند، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت می روند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود می رسند.

قانون زندگی قانون باورهاست. باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است. توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می کند. انسان ها هر آنچه را که باور دارند خلق می کنند. باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی می سازند زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه ها، اندیشه ها عامل اولیه اقدام ها و اقدام ها عامل اصلی دستاوردها هستند


 
 
دوست دارید بعد از مرگ درباره شما چی بگن
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...
یک سوال!!!

_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟...

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!

 
 
آرزوهای عجیب یک مرد (طنز)
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و ...
مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟

 
 
سعی نکن متفاوت باشی
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی

دیگر، چیزی کوچک بود.

او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال

توست. سؤالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه‌ای ا‌ست که آب و نور می‌خواهد.»

او سؤالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه ...زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ.

و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.

و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛ امروز درختی شد که از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ

تازه، دردی تازه بود و هر باز که ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد.

فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند.

اما خدا می‌گفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری که این درخت می‌آورد. معرفت است.

فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر

میوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر که میوه‌ای را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را

کاشت.


و این قصه زندگی آدم‌هاست» این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت.

.
.
.
.
سعی نکن متفاوت باشی..فقط خوب باش..خوب بودن به اندازه کافی متفاوت هست...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

امروزبنای خانه ها سنگ شده!

دلهاهمه با بنا هماهنگ شده!.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدمی به خودی خود نمی افتد...اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همیشه آغاز راه دشوار است ،
عقاب در آغاز پر کشیدن ،پر میریزد
ولی در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بی دلیل نیست که روی حرفمان نمی مانیم؛ما روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


افسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من اناری را میکنم دانه و به دل می گویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود!! "

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
راه که می روم
مدام بر می گردم
پشت سرم را نگاه می کنم
دیوانه نیستم
خنجر از پشت خورده ام

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم وقتی‌ میگوییم تنهایم بگذار
یعنی‌ ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دنیای ما پر از دست هائی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده که وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی یه نفر میاد و بهت میگه با من دوست میشی؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن..


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه تند می تپد قلب این باران
انگار ستاره ای از اسمان غلتیده
شاید تبر کمر بر قتل عاطفه ای بسته
چه تند می تپد قلب این باران امشب
مبادا شب ((امید))خود را از دست دهد

 
 
قبل از تلاش برای حل مساله اول آن را خوب بشناسیم..
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم
دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!»

مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»

پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر


 
 
بچه ها لال شوید
نویسنده : چیدان - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 



سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند
درس ومشق خود را



باید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلا
تابترسند ازمن
وحسابی ببرند
خط کشی آوردم درهوا چرخاندم …
چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !



اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدم
سومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!



صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود
دفترمشق حسن گم شده بود
این طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟



بله آقا اینجا
همچنان می لرزید



” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند”
” مانوشتیم آقا ”



بازکن دستت را



خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
اوتقلا می کرد چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد
گوشه ی صورت اوقرمز شد

هق هقی کرد وسپس ساکت شد
اما همچنان می گریید
مثل شخصی آرام بی خروش وناله

ناگهان حمدالله درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسن



چون نگاهش کردم خوش خط وعالی بود
غرق در شرم وخجالت گشتم
جای آن چوب ستم ، بردلم آتش زد

سرخی گونه او به کبودی گردید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ویکی مرد دگر
سوی من می آیند خجل و دل نگران

منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش
متورم شده است
درد سختی دارد
می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه وتاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
اوچه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم
به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود
و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام از مولا را
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید ،گرهی بگشایم
با خشونت هرگز ؛ هرگز ….


 
 
خورده شدن یک مار توسط عنکبوت
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
تصاویر گرفته شده از یک عنکبوت که ماری را در شبکه خود گرفتار کرده بود، شگفتی ساز شد.

‌به گزارش ایسنا این تصاویر نشان می‌دهند که چگونه یک عنکبوت، مار را در شبکه خود گرفتار کرده، کشته و آن را به عنوان غذا به تدریج میل می‌کند.

«تانیا رابرتسون» از کارکنان یک شرکت در آفریقای جنوبی در حالی که مشغول کار بود، گرفتار شدن این مار را در تار عنکبوت مشاهده کرد.

عنکبوت قبل از این‌که مار را بخورد، دو روز را به تنیدن تور در اطراف آن صرف کرد.

عنکبوت یاد شده، ماده بوده و از گونه
«brown button»
است، اما به اندازه «بیوه سیاه» مرگبار نیست.







 
 
تصاویر کودکی که با ماسک صورت به دنیا آمده
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
کانگ کانگ، کودک ۱۵ ماهه از استان هونان چین با یک اختلال بسیار عجیب متولد شد و او با یک ماسک به دنیا آمد، به معنای واقعی کلمه .
خانواده این کودک لقب “صورت ماسک” را به آن داده اند.

نام این کودک “کانگ کانگ” می باشد. مادر کانگ کانگ، گفت که بارداری اش در حد نرمال بوده و با توجه به آزمون و فراصوت ساخته شده در دوران بارداری اش، هیچ نشانه ای از این مشکلات در کودک نشان نمی داد.



 
 
دو سوال اخلاقی
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 
به دو سوال اخلاقی زیر پاسخ دهید سپس نتیجه آن را مشاهده نمایید! اول خوب فکر کنید بعد نظر بدین:

:سوال اول

اگر زنی را بشناسید که حامله شده است و در حال حاضر هشت تا بچه دارد که سه تا از اونها کر هستند و دو تا کور هستند و یکی عقب مانده ذهنی و خودش هم به بیماری سیفیلیس دچاره، بهش میگین که بچه اش رو بیاندازد؟
...
.قبل از این که جواب بدین سوال بعدی را هم بخونین

:سوال دوم

وقتشه که رییس جمهور کشورتون رو انتخاب کنین این اطلاعات در مورد سه کاندید در دست است

کاندید اول: هم عقیده با سیاست مداران فاسد، در مشورت با ستاره شناسان، دو تا معشوقه داره و کلاه سر همسرش میذاره مرتب سیگار می‌کشه و روزی هشت الی ده مارتینی میخوره.

کاندید دوم: دو بار تا حالا از پارلمان اخراج شده، تا ظهر میخوابه در دوران کالج به.مورفین معتاد بود و یک چهارم لیتر ویسکی هر شب میخوره

کاندید سوم: سر باز کهنه کار جنگ-گیاه خوار سیگار نمیکشه- بعضی وقتها یک.یا دو ابجو میخوره و سر همسرش کلاه نمیذاره
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کاندید اول اسمش هست: فرانکلین روزولت کاندید دوم اسمش هست: وینستون چرچیل کاندید سوم اسمش هست: ادولف هیتلر
میبنید همیشه ادمای خوب ،خوب نیستن.هیتلر چقدر ادم کشت؟

و سر اخر اینکه اگر به سوال اول در مورد انداختن بچه جواب بله دادید باید.بگوییم که شما همین الان «لودیک بتهوون» را کشتید

آیا همیشه بهترین گزینه ها بهترین پی آمدها رو دارند؟

 
 
گیاهان خورنده
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 































































 
 
بعضی اوقات که آدم دلش میخواد یکیو خفه کنه!!!!!!!!
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 



یه افسر پلیس ماشین پرسرعتی رو متوقف می کنه. افسر می گه : من سرعت 80 مایل در ساعت رو برای ماشینتون ثبت کردم.

راننده می گه: خدای من، من ماشینو رو سرعت 60 مایل کروز کرده بودم. فکر کنم رادارتون نیاز به تنظیم داره.

همسر مرد درحالی که داره بافتنی می بافه و سرش پایینه می گه: عزیزم لوس نشو. خودت می دونی که این ماشین سیستم کروز نداره.

افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه راننده رو می کنه به زنش و زیر لب می غره که: برای یه بارم که شده نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟

زن درحالی که محجوبانه می خنده می گه: عزیزم باید خوشحال باشی که دستگاه راداریابت خاموش بود وگرنه از اینم تندتر می‌رفتی.

افسر که شروع می کنه جریمه دوم رو بابت دستگاه راداریاب غیرقانونی بنویسه مرد از بین دندونای بستش به زنش می غره که: زن، نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟

افسر اخم می کنه و میگه : متوجه شدم که کمربند هم نبستید اینم اتومات یه جریمه 75 دلاریه
راننده می گه: آره. من بسته بودمش ولی وقتی شما به من گفتی بزنم کنار بازش کردم تا بتونم مدارکمو از جیب پشتم دربیارم.

زنش می گه: نه عزیزم تو خودت خوب می دونی که کمربندت بسته نبود. تو هیچ وقت موقع رانندگی کمربند نمی بندی

افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه سوم مرد رو می کنه به زنش و با فریاد منفجر می شه:چرا لطفا خفه نمی شی؟

افسر به زن نگاه می کنه و می گه: خانوم همسرتون همیشه با شما اینطوری صحبت می کنه ؟

(عاشق این قسمتشم)
زن با لبخند:نه همیشه، فقط وقتی مسته...




 
 
چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 
آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟


هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد. هرمزان که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دکتر صلاح‌الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
پس از اینکه تازیها هرمزان را وارد مدینه کردند، ... لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت بود که تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد: «پس امیرالمؤمنین کجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشاره‌ای کردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد، او را بکشند.
هرمزان درخواست کرد، پیش از کشته شدن به او کمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ کرد. عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، کشته نخواهد شد. پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند

 
 
مادرت رو...
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

فرانسه

شما به رئیس‌جمهور فرانسه می‌گویید: «مادرت رو...»! و بلافاصله میلیون‌ها نفر
از مردم به خیابان‌ها می‌ریزند
و در حمایت از شما، به رئیس‌جمهور می‌گویند: «مادرت رو...»!

رئیس‌جمهور هم دربارهء جریحه ‌دار شدن احساساتش شعری می‌سراید

و آنرا در روزنامه‌ها و مجلات و رادیو و تلویزیون منتشر می‌کند

----------------------------------------

آمریکا

شما به رئیس‌جمهور امریکا می‌گویید: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمی‌افتد،
فقط شما معروف می‌شوید و دربارهء مادر رئیس جمهور کتاب می‌نویسید
و میلیون‌ها دلار درآمد کسب می‌کنید! اما بعد از آن، رئیس‌جمهور از شما به
دادگاه شکایت می‌کند
و شما مجبور می‌شوید که بابت غرامت، همهء‌ پولتان را به رئیس‌جمهور بدهید

----------------------------------------

انگلستان

شما به نخست‌وزیر انگلستان می‌گویید: «مادرت رو...»! نخست‌وزیر هم به شما
می‌گوید: مادر خودت رو

----------------------------------------​-----

ژاپن

شما به نخست‌وزیر ژاپن می‌گویید: «مادرت رو...»! نخست‌وزیر تعظیم می‌کند

و به شما می‌گوید: ببخشید، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بیاد

----------------------------------------​-----

آلمان

شما به صدراعظم آلمان می‌گویید: «مادرت رو...»! پلیس به سراغ شما می‌آید

و به شما می‌گوید: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشید

----------------------------------------​--------

سوئد

شما به نخست‌وزیر سوئد می‌گویید: «مادرت رو...»! از مردم ر‌أی‌گیری می‌شود

که آیا شما مادر نخست‌وزیر را... یا نه؟! اگر رأی مثبت داده شود،

شما مادر نخست‌وزیر را...! ولی اگر رأی منفی داده شود،

نخست‌وزیر دست شما را در مقابل دوربین‌های تلویزیونی می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقیت می‌کند

----------------------------------------​----------

ترکیه

شما به رئیس‌جمهور ترکیه می‌گویید: «مادرت رو....»!

و رئیس‌جمهور هم اسلحه‌اش را در می‌آورد و به شما شلیک می‌کند.

اگر شما کُرد باشید، رئیس‌جمهور مورد تشویق قرار می‌گیرد!

وگرنه او را به دادگاه احضار می‌کنند و او در بین راه فرار می‌کند و به یونان
پناهنده می‌شود

----------------------------------------​----

سوئیس

شما به نخست‌وزیر سوئیس می‌گویید: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخست‌وزیر با شما
تماس می‌گیرد
و شماره تلفن مادر نخست وزیر را به شما می‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنید

----------------------------------------​----------

هند

شما به نخست‌وزیر هند می‌گویید: «مادرت رو...»! نخست‌وزیر شما را به خانه‌اش
دعوت می‌کند
و خاکستر مادرش را که سالها پیش مُرده به شما نشان می‌دهد و برای شما آواز
می‌خواند و گریه می‌کند.

شما هم متأثر می‌شوید و به خانه برمی‌گردید و می‌بینید که خانواده‌تان ناپدید
شده‌اند

و سالهای سال به دنبال خانوادهء‌ خود از این شهر به آن شهر آواره می‌شوید

و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی می‌میرید

و از داستان زندگی شما بیش از هزار و هفتصد فیلم سینمایی ساخته می‌شود

----------------------------------------​-------------

کانادا

شما به نخست‌وزیر کانادا می‌گویید: «مادرت رو...»! مادر نخست‌وزیر خبردار
می‌شود

و مقاله‌ای فمینیستی در روزنامه چاپ می‌کند و تبعیض جنسی را به شدت مورد انتقاد
قرار می‌دهد

و از شما می‌خواهد که پدر نخست وزیر را...!!

----------------------------------------​-----------

کلمبیا

شما به رئیس‌جمهور کلمبیا می‌گویید: «مادرت رو...»! بعد وصیتنامه‌تان را
می‌نویسید و

در اولین فرصت خود را دار می‌زنید! چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب داردور گردنتان است

و با گلوله سوراخ ‌سوراخ شده‌ و با اسید سوزانده شده‌اید، پیدا می‌کنند!

پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخیص داده و در حومهء شهر دفن می‌کند

----------------------------------------​------

چین

شما به رئیس‌جمهور چین می‌گویید: «مادرت رو...»! رئیس‌جمهور هم به صورت لفظی،

هم شما و هم خانواده‌ تان را...! سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهء ‌ماه
تبعید می‌شوید

----------------------------------------​------

ایتالیا

شما به نخست‌وزیر ایتالیا می‌گویید: «مادرت رو....»! روزنامه‌ها خبر رسوایی
مادر نخست‌وزیر را چاپ می‌کنند

و مافیا به خاطر شهوت زیادتان، به شما پیشنهاد همکاری در زمینهء تهیهء‌
فیلم‌های پورنو می‌کند!

نخست‌وزیر هم برای تلافی، یک بازی دوستانهء فوتبال بین تیم محبوب خودش و تیم
محبوب شما ترتیب می‌دهد

و داور بازی را می‌خرد و تیم محبوب شما را با نتیجهء مفتضحانه ‌ای شکست می‌دهد

----------------------------------------​-------

روسیه

شما به رئیس‌جمهور روسیه می‌گویید: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار یک
سانحه شده

و در تصادف با اتومبیل کشته می‌شوید! به خانوادهء شما اطلاع داده می‌شود

که شما در حال مستی رانندگی کرده‌اید و شدت تصادف چنان زیاد بوده که بدن شما
تکه ‌تکه شده است

----------------------------------------​---

عربستان

شما به رئیس‌جمهور عربستان می‌گویید: «مادرت رو....»! همه به شما می‌خندند،

چون عربستان رئیس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شوید

و این دفعه به پادشاه عربستان می‌گویید: «مادرت رو...»! همه از خنده دست
می‌کشند

و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌کند

----------------------------------------​-------

ایران

"من که هنوز چیزی نگفتم منو کجا می برین ...... ؟؟؟؟


 
 
ابری با 140 تریلیون برابر آب‌های زمین
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

اخترشناسان موفق به کشف ابر عظیم و 12 میلیارد ساله‌ای شدند که میزان آب نهفته در آن 140 تریلیون برابر آب‌های موجود در اقیانوس‌های زمین است.

 

به گزارش خبرگزاری مهر، اخترشناسان موفق به کشف قدیمی‌ترین و بزرگ‌ترین توده آبی شدند که تاکنون در جهان کشف شده است، ابری عظیم و 12 میلیارد ساله که در خود 140 برابر آبی که در اقیانوس‌های زمین در جریان است را پنهان کرده است.
این ابر مملو از بخار آب، سیاهچاله عظیمی که اخترنما نامیده می‌شود را در فاصله 12 میلیارد سال نوری از زمین در بر گرفته است. این کشف نشان می‌دهد آب از زمان آغازین جهان هستی پدیده‌ای عادی و فراوان به شمار می‌رفته است. به گفته اخترشناسان از آنجایی که نور مشاهده شده از این اخترنما 12 میلیارد سال پیش تابیده شده و اکنون به زمین رسیده است، می‌توان گفت آبی که در این ابر قرار گرفته تنها 1.6 میلیارد سال پس از پیدایش جهان هستی به وجود آمده است.
اخترنماها از جمله درخشان‌ترین، قدرتمندترین و پرانرژی‌ترین پدیده‌ها در جهان هستی به شمار می‌روند که قدرت خود را از سیاهچاله‌های عظیمی به دست می‌آورند که غبارها و گازهای کیهانی را در خود مکیده و انرژی زیادی را به خارج ساطع می‌کنند.
در این پروژه محققان بر روی اخترنمایی خاص به نام APM 08279+5255 مطالعه کردند که سیاهچاله‌ای 20 میلیارد برابر عظیم‌تر از خورشید را درون خود داشته و انرژی آن برابر یک کوادریلیون خورشید است.
برای انجام این مطالعه محققان از دو تلسکوپ مختلف، تلسکوپ‌های هاوایی و کالیفرنیا برای تایید وجود بخار آب در این اخترنما استفاده کردند. حجم بالای بخار آب موجود در این ابر موجب شگفتی بسیاری از محققان شد زیرا مقدار این آب 400 برابر بیشتر از آبی است که تا کنون در کهکشان راه شیری کشف شده است، شاید به این دلیل که تمامی آب موجود در کهکشان راه شیری به جای بخار در شکل یخ وجود دارند.
بخار آب در این اخترنما در محدوده‌ای به وسعت صدها سال نوری توزیع شده است. این ابر درجه حرارتی برابر منفی 63 درجه فارنهایت دارد و تراکم آن 300 تریلیون بار کمتر از تراکم اتمسفر زمین است. این ابر نسبت به ابرهای معمولی و رایج در کهکشان راه شیری پنج برابر داغ‌تر و 10 تا 100 برابر متراکم‌تر است


 
 
ضرب المثل های آلمانی
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 
  • گاهی دروغ همان کار را می کند که یک چوب کبریت با انبار باروت می کند .
  • بهتر است دوباره سؤال کنی تا اینکه یکبار راه اشتباه بروی .
  • زمان دوای خشم است.
  • عشقی که توأم با حسادت نباشد دروغی است .
  • در برابر آن کس که عسل روی زبان دارد ، از کیف پولت محافظت کن .
  • روزیکه صبر در باغ زندگیست بروید به چیدن میو? پیروزی امیدوار باشید .
  • تملق سم شیرین است .
  • به امید شانس نشستن همان و در بستر مرگ خوابیدن هما
  • سند پاره می شود ، ولی قول پاره نمی شود .
  • کمی لیاقت ، جوهر توانایی در موفقیت است .
  • زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلب? خرابه هم زندگی می کنند .
  • کسیکه در خود آتش ندارد نمی تواند دیگران را گرم کند .
  • افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در این است که در آن جا بمانی.
  • افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است که در همانجا بمانی .
  • بدون دوستان به سر بردن بدتر از داشتن دشمنان است.
  • برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.
  • یک دروغ تبدیل به راست می شود وقتی که انسان باورش کنید.
  • بهترین توبه، خودداری از گناه است.
  • اگر می خواهی قوی باشی نقاط ضعف خود را بدان.
  • بسیاری از افراد در موقعی که برنده می شوند می بازند و بسیاری دیگر وقتی که می بازند، برنده می شوند.
  • خالی ترین ظرفها، بلندترین صداها را می دهد.
  • برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.
  • هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود.

 
 
آیا می دانستید؟
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

آیا میدانستید که دانشمندان ثابت کرده اند که گل سرخ ترکیبی از بوی 40 نوع گل مختلف است ؟


آیا میدانستید که اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟

آیا میدانستید که این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش میترسد ؟

آیا میدانستید که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟

آیا میدانستید که در حال حاضر 6 میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با 1094 اختراع رکورد دار است ؟

آیا میدانستید که اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟

آیا میدانستید که وسعت کره ماه به اندازه قاره استرالیاست ؟

آیا میدانستید که هر چشم مگس از10 هزار عدسی تشکیل شده است ؟

آیا میدانستید که سوسک ها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند. آنها میتوانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون آب زنده بمانند ؟

آیا میدانستید که نیروی جاذبه ماه میتواند باعث زمین لرزه شود ؟

آیا میدانستید که لاشخورها قادر به دیدن یک موش کوچک از ارتفاع 4 کیلومتری میباشند

آیا میدانستید که مردم فیلیپین به بیش از 1000 لهجه سخن میگویند ؟

آیا میدانستید که مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند

آیا میدانستید که مصرف زغال اخته از تنگی عروق خون جلوگیری میکند ؟

آیا میدانستید که خورشید در مدار کهکشان شیری با سرعت 900000 کیلومتر در ساعت حرکت میکند ؟

آیا میدانستید که نام قدیم یونان، هلاس برگرفته از هلیوس خدای خورشید بوده است

آیا میدانستید که افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند

آیا میدانستید که مایع موجود در نارگیل نارس را می توان بجای پلاسمای خون استفاده کرد ؟

آیا میدانستید که برای اینکه 700 گرم به وزن شما اضافه شود باید 9 کیلو سیب زمینی بخورید ؟


 
 
-----> نجس ترین چیز دنیا!! <-----, به نظرت چیه؟؟؟؟
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 
نجس ترین چیز دنیا!! گویند روزی پادشاهی سوالی برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود. در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری ... وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری

 
 
¤❤¤ آخه من یه دخترم! ¤❤¤
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

آخه من یه دخترم!


مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من
کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی
شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با
دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و
پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند
سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،
متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.



یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او
را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان
دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا
می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و
دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم
و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن
را آن زمان فهمیدم.



موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که
دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده
بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم
مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود
و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.



با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و
مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.
گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.


مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت
عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها
واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی
دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر
است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.


فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان
رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا
شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر
پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را
می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.


خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر
اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن
ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.
لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات
شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه
معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت
آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی
دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من
نمیدانستم ...


مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می
شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:
فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟

معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و
این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم
خداحافظی کرد.


آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد
و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش
خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم
بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر
من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟



من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی
گریه‌ام را بگیرم.
داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟
گفتم آخه من یه دخترم !!!!!



به نظرم نگاه دختر قابل قبول‌تر است زیرا تسلیم هر امر واقعی، به صرف واقعی و گریز ناپذیر به نظر آمدنش، نمی‌شود و کمال را دنبال می‌کند. نگاه به اصطلاح واقع بین آغاز تسلیم است در حالی که نگاه دوم آغاز جست‌وجوی راهی است برای تعالی


 
 
---@ تقوا .. ایثار.. افسوس!!! @----, استاد همه جوره در خدمتیم
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

تقوا.....یعنی این که 26 تا دانشجو دخترت پایین برگه امتحانیشون

شماره موبایلشون را برات بنویسن و بگن

استاد همه جوره در خدمتیم و تو حتی یک شماره را یادداشت نکنی

ایثار..... یعنی این که همه برگه ها را

یکجا تحویل معاون آموزشی بدی

افسوس .... . یعنی حالتی که بهت دست میده وقتی

معاون آموزشی بهت زنگ میزنه و برای چند تا از خوشگلترین اون 26 تا ازت نمره قبولی میخواد


 
 
چند کلمه حرف حساب با شما ...
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 

قدیما برق ها رو روشن میذاشتیم میرفتیم مسافرت،
دزده فک کنه یکی خونه هست، الان هرجوری حساب میکنیم
برق ها رو خاموش کنیم و دزد بزنه به صرفه تره !
.
.
.
ازدواج یعنی از دست دادن توجه تعداد کثیری از افراد
و بدست آوردن بی توجهی یک فرد !
.
.
.
خدایا به خوبان عزت داده ای به بدان ثروت
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟
.
.
.
فقط کاشف الکل رازی نبود !
مصرف کنندگان الکل هم راضی اند
.
.
.
اگر داری زنی زشت و دغل باز / تو نیکی میکن و در دجله انداز
بکن خود را خلاص از دست آن زن / که ایزد در خیابانت دهد باز !
.
.
.
اینایی که همه چیزو رو دسکتاپ سیو می‌کنن
همونایی هستن که از راه می‌رسن شلوارشونو پرت می‌کنن گوشه‌ی اتاق !
.
.
.
اونی که رفت اگه برگرده از دوست داشتن نیست واسه اینه که بهترشو پیدا نکرده
.
.
.
می دونی چرا با ازدواج دین آدم کامل میشه؟
چون تا قبل ازدواج فکر میکنه دنیا بهشته …!!؟
اما بعدش به جهنم اعتقاد پیدا میکنه!!!؟؟؟؟
.
.
.
تفسیر “یک دقیقه”، از زبان کسی که پشت در توالت منتظر ایستاده
با کسی که داخل توالت است, نشان می دهد که زمان یک تعریف واحد ندارد !


 
 
هفت ادویه ی معجزه گر
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 

دنیای ادویه‌ها دنیای شگفت انگیزی است. نتایج مطالعات گوناگون حاکی از آن است که ادویه‌ها برای سلامتی بدن مفید هستند:



زرد چوبه خواص ضد سرطانی دارد، فلفل سیاه برای دستگاه گوارش مفید است، فلفل قرمز دردها را تسکین می‌دهد، زعفران برای مغز مفید است و...

برای آشنایی بیشتر با این دنیای شگفت آور مطالعه‌ی این مطلب را از دست ندهید!



زرد چوبه: ضد سرطان

سازمان جهانی سلامتی (OMS)، تأثیر زردچوبه برای درمان مشکلات گوارشی از قبیل دل درد، بی اشتهایی، سوزش معده را به اثبات رسانده است.

زردچوبه باکتری موسوم به Helicobacter pylori عامل زخم معده را از بین می‌برد. بر اساس پژوهش‌های انجام گرفته این خاصیت زردچوبه مدیون ماده‌ای به نام کورکومین است. این ماده علاوه بر رفع مشکلات گوارشی، قدرت زیادی در جهت پیشگیری از سرطان دارد.

میزان مصرف: روزانه 3 الی 4 نوک انگشت زردچوبه برای بدن کافی ست. البته به نظر می‌رسد که کورکومین به راحتی جذب بدن نمی‌شود برای همین این ادویه باید همراه اندکی روغن طبخ شود.



فلفل سیاه : ضد درد

بر اساس یک پژوهش آلمانی، کپسایسین (ماده‌ی موجود در فلفل)، درد را کاهش می‌دهد.

گفتنی است که استفاده از پمادهای ضد درد با پایه‌ی کپسایسین برای تسکین دردهای ناشی از آرتریت و آرتروز به تایید سازمان غذا و داروی آمریکا رسیده است.



فلفل قرمز: برای هضم غذا

فلفل قرمز به هضم غذا کمک می‌کند. در سال 2002، یک پژوهش ایتالیایی نشان داد که این ادویه برای رفع احساس خستگی بسیار موثر است. خواص فلفل قرمز نیز مدیون کپسایسین است.

این ماده قدرت تحریک ترشحات معده را دارد و به این ترتیب باعث هضم بهتر غذا می‌شود.

میزان مصرف: در صورتی که مشکل گوارشی دارید مصرف روزانه 1 الی 2 نوک انگشت فلفل قرمز همراه غذا کافی است.

اگر به فلفل حساسیت دارید و یا از سندرم روده‌ی‌ تحریک ‌پذیر رنج می‌برید از مصرف فلفل سیاه خودداری کنید.



زنجفیل: ضد تهوع

بر اساس یک پژوهش آلمانی و یک پژوهش آمریکایی که همزمان در سال 2005 انجام گرفت، مشخص شد زنجفیل یا همان زنجبیل خاصیت ضد تهوعی دارد. به بیان روشن، زنجفیل از استفراغ و حالت تهوع پیشگیری می‌کند و یا آن‌را متوقف می‌سازد. این خاصیت زنجفیل به دلیل وجود موادی از قبیل gingerol، shogaols و zingerones می‌باشد که تحریکات تهوع‌زای معده را کاهش می‌دهد.

میزان مصرف: در صورتی احساس تهوع دارید یک سوم قاشق چای‌خوری پودر زنجفیل یا یک تکه زنجفیل تازه می‌تواند چاره ساز باشد. می‌توانید از این ادویه‌ی مفید به صورت خام، دم کرده و یا از پودر آن در غذای‌تان استفاده کنید.



دارچین: قند خون را پایین می‌آورد

بر اساس پژوهشی که محققان پاکستانی در سال 2003 انجام داده‌اند، دارچین به پیشگیری یا درمان دیابت کمک می‌کند. مصرف روزانه 3.1 تا 6 گرم عصاره‌ی دارچین (به مدت 40 روز)، قند خون مبتلایان به دیابت نوع 2 را به میزان 18 تا 29 درصد، تری گلیسیرید را به میزان 23 تا 30 درصد و کلسترول مضر خون LDL آن‌ها را به میزان 7 تا 27 درصد کاهش می‌دهد.

پژوهش دیگری که در سال 2006 روی 79 فرد انجام گرفت نیز نتایج یکسانی را ارائه داد.

دکتر بئاتریس رینال، متخصص تغذیه می‌گوید: «دارچین بالا رفتن میزان قند خونی که بعد از اتمام غذا گرفته می‌شود را کاهش می‌دهد و به مبتلایان به دیابت و یا افرادی که در شرف ابتلا به آن هستند این امکان را می‌دهد تا در تغذیه‌ی خود کمتر دچار مشکل شوند».

میزان مصرف: روزانه 1 قاشق غذاخوری در غذا.



شاخه میخک: تسکین دندان درد

جویدن شاخه‌ی میخک روش بسیار خوبی برای کاهش دندان درد (تا رسیدن به دندان پزشک) است. به گفته‌ی دکتر رینال میخک حاوی اوژنول است که این ماده، ضد التهاب، ضدعفونی کننده و همچنین بی حس کننده‌ی موضعی محسوب می‌شود. به همین دلیل می‌تواند باعث تسکین درد شود.

روش استفاده: 1 یا 2 شاخه میخک را له کنید و تا زمان رسیدن به دندان پزشک روی دندان دردناک بگذارید.



زعفران: ضد افسردگی

نتایج دو پژوهش ایرانی که روی افراد مبتلا به افسردگی خفیف انجام گرفت حاکی از آن است که زعفران برای درمان علائم افسردگی از دارونماها یا placebo مؤثرتر عمل می‌کند.

در یکی از این پژوهش‌ها محققان به مقایسه‌ی اثرات زعفران و داروی فلوکستین fluoxetine دست زدند و به این نتیجه رسیدند که زعفران به اندازه‌ی این دارو موثر است. البته تا امروز علت خاصیت ضد افسردگی این ادویه سرخ بر محققان پوشیده مانده است. در طب سنتی ایرانی افسردگی را با زعفران درمان می‌کردند.

میزان مصرف: به طور مرتب از زعفران در طبخ غذاهای‌تان استفاده کنید البته در صورت امکان؛ چون زعفران ادویه‌ی گرانی است.

 


 
 
لطفا آروم و امیدوار بخونید ..
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 





* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد و گرنه خوابمان می گیرد دست اندازها نعمتند

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

*خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، و نگران همیشه من و تو

* بهترین کارها پس از ایمان به خداوند،مهربانی با مردم است

* امشب رحمت دوست جاریست ...
اگر دلتان لرزید بغضتان ترکید کسی اینجا محتاج دعاست


* خدایا قادر نیستم خود را به خانه تو برسانم
لطفا تو خود به خانه من بیا...!!


*بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند
و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.



*به پیش آور دو دست خالی خود را...
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان مارا...بگردان قبله ات را سوی ما...اینک وضویی کن...
خجالت می کشی از من...بگو, جزمن کس دیگر نمی فهمد...
به نجوایی صدایم کن...بدان آغوش من باز است...
شروع کن یک قدم با تو...تمام گام های مانده اش با من



* وقتی خوشحال شدید " صلوات " بفرستید .
وقتی غمناک شدید " استغفار " کنید . خدا در را باز میکند


*شیطان با دروغ آدم را از بهشت لغزاند ،ولی آدم با اشک صادقانه به خدا پیوست .


* خدایا
به داده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت است
و نداده ات حکمت
گرفته ات امتحان


*وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید ، محکم باشید و خوشحال....
خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست...

 
 
سلام دوستان خوبم. داستان خیلی کوتاهه ولی شاید به زندگیهامون نزدیک باشه!
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 
بدکاری هنگام مرگ، ملکه دربان دوزخ را دید. ملکه گفت: کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار تو را برهاند. خوب فکر کن.

مرد به خاطر آورد که یکبار در جنگلی قدم می­زد. عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای این که عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود. ملکه لبخندی بر لب آورد و در این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نازل شد تا به مرد اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقیه محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند.

اما ترس پاره شدن تار، برگشت و آنها را به پایین هل داد و در همان لحظه تار پاره شده و مرد به دوزخ بازگشت.

آنگاه شنید که ملکه دوزخ می­گوید: شرم ور است که خودخواهی تو همان یگانه خیر تو را مبدل به شر کرد. ما چی؟ اگه امروز یکی بخواد از چیزی که ما داریم بهره می­برین، استفاده کنه آیا بهش اجازه می­دیم یا اینکه پرتش می کنیم پایین ؟ زمان غنی ترین گنجینه است. پس مراقب باشید آن را به نیکی و با خرد بکار گیرید. روزی که دست برادری را نگرفته­اید یا باری از دوش کسی در راه دشوار زندگی نگرفته­اید، بی تردید روزی از دست رفته است.

 
 
برترین تصاویر دنیای حیات وحش
نویسنده : چیدان - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 

برترین تصاویر دنیای حیات وحش
عکاس مجارستانی به نام "بنس ماته" به واسطه ثبت عکسی که "اعجاز مورچه ها" نام دارد جایزه برتر مسابقه عکاسی حیات وحش Veolia را از آن خود کرد.


مجموعه ای از 100 عکس برنده حیات وحش در این رقابت از روز گذشته در موزه تاریخ طبیعی انگلستان به نمایش درآمده است که بخشهایی از آن را در ادامه پنج عکس برگزیده این رقابت عکاسی که سالانه با هدف حمایت از محیط زیست برگزار می شود، مشاهده می‌کنید:

 

رقابت عکاس برتر حیات وحش سال Veolia به صورت سالانه و مشترک توسط موزه تاریخ طبیعی انگلستان و مجله حیات وحش بی بی سی برگزار می شود. این رقابت از سال 1964 تا به حال به صورت سالانه برگزار می‌شود.

 

ماته می گوید مورچه هایی که از آنها عکاسی کرده، سوژه های شگفت انگیزی بودند، تنوع ابعاد قطعه‌های برگی که می‌بریدند بسیار جالب توجه بود و گاه مورچه های بسیار کوچک قطعه های بسیار بزرگی از برگ و مورچه های بسیار بزرگ قطعه های کوچک را حمل می کردند.

 

به گزارش خبرگزاری مهر، عکس زیبایی که "ماته" از مورچه های "برگ بُر" در جنگلهای بارانی کاستاریکا به ثبت رسانده از میان بیش از 31 هزار قطعه عکس از 81 کشور مختلف جهان انتخاب شده است.
 
مجموعه ای از 100 عکس برنده حیات وحش در این رقابت از روز گذشته در موزه تاریخ طبیعی انگلستان به نمایش درآمده است که بخشهایی از آن را...
 
 
 
 














"دردسرهای لاکپشت"

"دَم"
"لحظه منجمد"برنده جایزه جوانترین عکاس حیات

"اعجاز مورچه ها"
عکس برتر رقابت عکاس سال حیات وحش






 
 
15 میانبر عالی برای افزایش کارایی، آشنا شوید؛
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 
- تکان دادن یک کلمه ای اشاره گر با هر حرکت:

 

اگر شما خود را یک کاربر حرفه ای یا حتی آماتور پی.سی بدانید، حتما ارزش میانبر های کیبرد در افزایش کارایی را درک می کنید. تقریبا اکثر کاربران، برای کار هایی مثل کپی و پیست کردن متن هایشان از کیبرد استفاده می کنند. یا وقتی وضع پایداری ویندوز وخیم می شود از میانبری مثل Ctrl + Alt + Delete استفاده می کنند. این ها میانبر های رایج و جا افتاده ای در میان کاربران هستند. اما یک بخش دیگر هم از میان بر ها هستند که در چند سال اخیر به ویندوز اضافه شده اند. اما متاسفانه بسیاری از کاربران از آن ها بی اطلاع هستند. بنابر این اگر می خواهید به طور مختصر و مفید با 15 میانبر عالی برای افزایش کارایی، آشنا شوید؛ در ادامه مطلب همراه ما باشید.






- انتخاب یک کلمه ای متون با هر حرکت:

 

مشغول تایپ هستید. نگاهی به صفحه مانیتور می اندازید و می بینید یک کلمه در وسط خط شما اشتباه تایپ شده. احتمال زیاد از کلید های جهت دار کیبرد برای رسیدن به آن کلمه و ویرایشش استفاده می کنید. اشاره گر با هر بار فشار دادن کلید های جهت دار، یک حرف به عقب یا جلو می رود. از این به بعد کلید Ctrl را هم درگیر کنید تا اشاره گر مجبور شود یک کلمه به جلو/عقب برود. به این ترتیب سرعت شما افزایش خواهد یافت.




 

- حذف یک کلمه با هر حرکت:

 

گاهی وقتی مشغول تایپ هستید و متوجه اشتباه بودن چند کلمه می شوید، شیفت را می گیرید و با کلید های جهت دار ویندوز کلمه های غلط را انتخاب کرده، ویرایش می کنید. در این هنگام با هر بار زدن کلید های جهت دار، یک حرف انتخاب می شود. اما اگر دوباره به سراغ کلید Ctrl بروید، می توانید با هر بار زدن کلید، یک کلمه را انتخاب کنید.

 

 - انتخاب تمام متن های خط فعلی:

کاملا طبیعی است که برای حذف کلمات از کلید Backspace استفاده کنید. اما این کلید هم حرف ها را پاک می کند. برای عملکرد سریع تر لازم است Ctrl را هم همراه بک اسپیس فشار دهید تا با هر بار فشار دادن این دکمه یک کلمه از متنتان پاک شود.



- کوچک کردن تمامی پنجره ها:

 

برای این که بخواهید متن ها را در خط فعلیتان انتخاب کنید، راه درازی پیش رو ندارید! کافی است کلید شیفت را با دکمه Home یا End ترکیب کنید تا این عمل انجام شود. ضمنا یادتان باشد اگر کلید شیفت را با Home بگیرید، متون از اول خط تا جایی که اشاره گر در آن قرار دارد انتخاب می شوند. اما اگر از دکمه End استفاده کنید. متون از مکان اشاره گر تا انتهای خط انتخاب می گردند.



 - بین پنجره ها بچرخید:

می خواهید با یک حرکت تمام پنجره هایتان را مینیمایز (کوچک) کنید؟ از ترکیب کلید های ویندوز و M استفاده نمایید.

 



  - کامپیوتر را قفل کنید:

اگر به هر دلیلی لازم شد بین پنجره های باز یا بسته گردشی داشته باشید، می توانید از ترکیب کلید های ویندوز و Tab استفاده کنید. در ویندوز 7 و ویستا، این کار در نمایی سه بعدی و لذت بخش انجام می پذیرد.






 - بالا آوردن تسک منیجر:

مطمئنا بازگشت به صفحه ی ورود پسورد و به عبارتی قفل کردن کامپیوتر، کاری است که با کیبرد، راحت تر و لذت بخش تر می شود. کلید ویندوز را با L ترکیب کنید و خلاص!

 
  - گرفتن اسکرین شات از پنجره فعال:

هنگامی که یک برنامه هنگ می کند یا از کنترل خارج می شود، تسک منیجر اهمیتی خارق العاده می یابد. گاهی اوقات تسک بار هم از کنترل خارج شده و راهی به جز Ctrl + Alt + Delete باقی نمی ماند. اما گاهی همین راه هم مسدود می شود. در این گونه وضعیت ها کلید های Ctrl + Shift + Esc در را برایتان باز می کنند و شما را به تسک منیجر می برند.



- تغییر نام یک فایل:

کلید Prt Scr (پرینت اسکرین) همیشه برای گرفتن اسکرین شات از صفحه محیا است. اما گاهی ما فقط نیاز داریم که از پنجره ی فعال اسکرین شات بگیریم. در این هنگام باید از چاشنی Alt استفاده کنیم. پس با ترکیب Alt + Prt Scr امکان اسکرین شات گرفتن از پنجره فعال محیا می شود.


 - زوم کردن:
 برای تغییر نام معمولا دو گزینه متداول وجود دارد. یکی کلیک راست و انتخاب Rename است. دیگری دو بار کلیک کردن با فاصله. اما یک راه دیگر هم وجود دارد و آن انتخاب فایل و فشردن کلید F2 است. این کار یک تغییر نام ساده نیست، بلکه فراتر از آن است! فرض کنید 5 فایل متنی دارید که می خواهید آن ها را با یک قالب خاص نام گذاری کنید. به طوری که همه ی آن ها دارای حرف Text باشند. کافی است فایل های مورد نظر را انتخاب کرده و F2 را فشار دهید. نام فایل ها به این صورت تغییر خواهد کرد: Text(1) – Text(2) – Text(3 

 - برگشتن به حالت زوم نرمال:

برای زوم کردن، از این به بعد به جای استفاده از ابزار ذره بین نرم افزار مربوطه و یا فشار دادن یک دکمه خاص، از ترکیب Ctrl و اسکرول موس استفاده نمایید. این کار در طیف گسترده ای از نرم افزار ها جواب می دهد و واقعا پر کاربرد است.



- یک تب جدید درمرورگر باز کنید:
اگر از میانبری که در بالا ذکر شد، در مرورگرتان استفاده کنید؛ احتمالا در برگشتن به حالت نرمال کمی دچار مشکل خواهید شد. چرا که اولا شما حالت نرمال را گم می کنید، دوما مرورگرتان کمی کند عمل می کند. این مساله در باره بعضی از نرم افزار ها مانند مرورگرها هم صادق است. پس برای حل این مشکل کافی است کلید های Ctrl + 0 را بگیرید و به حالت نرمال بازگردید.



- باز کردن تب های بسته شده:
باز کردن یک تب جدید در مرورگر اصلا کار سختی نیست. چه با موس باشد؛ چه با کیبرد. اما به هر حال ممکن است بعضی ترجیح دهند برای این کار از میانبر کیبردی اش استفاده کنند. میانبری که عبارت است از Ctrl و T.





- فوکوس کردن روی جعبه ی جستجو / URL در مرورگر:

شاید از بستن یک تب، احساس ندامت و پشیمانی کنید. در این مورد من شخصا استفاده از میانبر کیبردی را به هر روش دیگری ترجیه می دهم. پس Ctrl + Shift + T را فشار داده و خیال خودتان را راحت کنید.




با ترکیب کلید های Ctrl + L می توانید به سرعت روی بخش جستجو یا بخش وارد کردن URL در مرورگرتان فوکوس کنید. این کار می تواند سرعت شما را تا حد زیادی هنگام جستجو افزایش دهد.



 
 
برای خنده
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
 

 

غضنفر و حیف نون لب رودخونه کله پاچه میشستن. آب کله رو میبره.غضنفر برای کله علف تکون میده! حیف نون بهش میگه ولش کن نمیتونه فرار کنه پاهاش دست منه!
....................
غضنفر لیوان آزمایش ادرار دستش بوده… از پرستار می پرسه چیکارش کنم…؟ پرستار میگه برو بالا… میگه به سلامتیه خانم دکتر
.......................
پیرزنه تو اوتوبوس هی می گفته نی نای نا نای نی نای نای، همه هم دست میزدن براش. بعد یهو دست می کنه تو کیفش دندوناشو در میاره می‌ذاره تو هدنش میگه نیاوران نیگه دار!
....................
یه ضرب المثل شیرازیه که میگه: ز گهواره تا گور حسش نبود !!!
.......................
رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام, یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن!

.......................
غضنفر میره دکتر به دکتر میگه : اقای دکتر از وقتی رفتم دستشوئی دیگه کمرم صاف نشد . دکتر بهش میگه : عزیزم شما دکمه شلوارو به یقه بلوزت بستی !
........................
در مجلس خواستگاری -آقا داماد چیکارن ؟ . . . هنرمندن… جلو مدرسه دخترانه تک چرخ میزنن )
........................
لره کفه پاش ترک خورده بوده بهش میگن: اگه جوراب پات کنی ترکش برطرف میشه
لره میگه: من بیست ساله که شورت پام می‌کنم اما قاچ .....برطرف نمیشه!
.........................
پاسخ اپراتور موبایل در مرکز بروجرد هنگامی که مشترک در دسترس نیست: مشترک مورد نظرنیسا. نه که نیسا. هسا. دم دست نی
.......................
غضنفر با زن و بچش میره خونه می بینه بوی گاز میاد . برمی گرده میگه هیچکی چراغ رو روشن نکنه من کبریت دارم
........................
به غضنفر میگن اگه آب نبود چی میشد؟ میگه خب معلومه دیگه هیچکس شنا یاد
نمیگرفت در نتیجه غرق میشدیم
.......................
خلوص چیست ؟؟؟ خروس خونه علی دائی اینا
.......................


یارو تو اتوبوس کبریت میخواسته به بغلی میگه اسمت چیه ؟
-یوسف.
به به، شغلت چیه؟ ...
-زنبوردار
به به، کجا میری؟
-اهواز عجب جایی کبریت داری؟
-نه…..
نه و نکمه، با اون اسمت, یو فس، پدرسگ پشه باز، تو این گرما سگ میره اهواز که تو میرى

.......................
ترکه میره عروسی می بینه رو سر عروس پنج هزاری و تراول می ریزن ، واسه این که کم نیاره عابر بانکشو در میاره می کشه وسط سینه ی عروس
........................
رفتم دستشویی عمومی و گلاب به روتون داشتم کارم و میکردم که نوشته روی دیوار نظرم رو به خودش جلب کرد : ” هر چقدر هم که پر ادعا باشی، اینجارو دیگه ر...ی ”
........................
روز قیامت خدا می گه مردی زن ذلیل برن اون طرف وایستن بقیه این طرف. همه مردا می رن تو قسمت زن ذلیل ها وی میستن به جز یک نفر. خدا هیجان زده می شه کلی اون مرد رو تشویق می کنه و بعد ازش می پرسه: تو چرا نرفتی اون طرف؟ آقاهه می گه: زنم گفته همین جا وایسا جُم نخور تا من برگردم.
.......................

به زی زی (زن زلیل) می گن: ای زی زی (زن ذلیل)! چرا تو شستن ظرف ها به زنت کمک می کنی؟ میگه خوب اونم تو شستن لباس ها کمکم می کنه!
.......................
از یه مار میپرسن نظرت راجع به عشق و عاشقی چیه؟ میگه پدر عشق و عاشقی بسوزه….من یک سال به پای دختر همسایه نشستم بعد فهمیدم شلنگ بوده
........................
یه کره خره از باباش میپرسه: خرها هم میتونند زن بیگیرن؟ باباش میگه آره اصولا خرها زن میگیرن !
.......................
مگسه کت و شلوار می پوشه و داره جلو آیینه به سر و وضعش میرسه، یک مگسه دیگه می پرسه خبریه که تیپ زدی؟ میگه: سر کوچه ر...ن
.......................
پلیس ماشینو خوابونده . رفتم خلافی و جریمه دادم،کاراشو کردم،بعد رفتم پارکینگ تحویلش بگیرم. مسوولش میپرسه: اومدی ماشینو ببری؟؟؟ میگم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ملاقاتش! براش دوتا قوطی بنزین سوپر آوردم تنهایی بش بد نگذره…
.......................

یارو اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم با پله اومده میگه پس اینجا کلا آسانسور نداره!! پـَـَـ نــه پـَـَــــ آسانسور داره ولی از طبقه چهارم شروع میشه !..
........................
گزارش گر صدا و سیما در حال تهیه گزارش از وضعت کار و اشتغال جوانان… سلام شمااز وضعیت کاری جوانان راضی هستین؟؟ بله… -خودتون کجا کار می*کنید؟؟ … - تو گاوداری..!!! - کارگر هستین؟؟؟ - پَـــ نَ پَـــ…گـاویم…لباس کارگر پوشیدیم میخوایم از بیمه بیکاری استفاده کنیم
.........................


به همکارم میگم همین الان یه فیلم دانلود کردم ؛ میگه از تو اینترنت ؟ میگم پ نه پ از تو باند فرودگاه ، اتفاقا پهنای باندشم زیاده قطعی هم نداره !!!


 
 
فرق بین بز سومالی و بز نیوزلندی +12
نویسنده : چیدان - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
 
Name:  2c101669.gif
Views: 584
Size:  4.8 KB

Click image for larger version

Name:	newzila.jpg
Views:	21
Size:	69.0 KB
ID:	236472


Click image for larger version

Name:	somali.jpg
Views:	9
Size:	35.0 KB
ID:	236473

 
 
جوک
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
غضنفر منچ بازی میکنه ، مار نیشش میزنه !!!
 
.
.
فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!!!
.
.
یه روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش. ازترس جونش فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها می شینه شروع می کنه به بیسکویت خوردن.
عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر.
.
.
به غضنفر میگن نظرت در باره ی توپ فوتبال چیه؟ یه کم فکر می کنه میگه:شطرنج گردالی..؟!
.
.
از یاروهه پرسیدن با کدوم عبادت حال میکنی؟
گفت : نمازمیت
پرسیدن چرا؟
گفت : وضو که نمیخواد رکوع و سجده نداره کفشاتم در نمیاری آخرشم یه نهار میدن!
.
.
از حیف نون خواستن به بم کمک کنه گفت امسال دستم خالیه انشاالله زلزله بعدی.!
.
.
غضنفر میره مکه میخواست گوسفند قربانی کنه ، چاقو پیدا نمیکنه گوسفند رو خفه میکنه !
.
.
خدا پس از افریدن غضنفر لبخندی زد و به پیامبر فرمود ؟ هذا سوژه امتی
.
.
بالای خودپرداز اخطاریه چسبوندن: به علت کلاهبرداری‌های انجام شده از افراد بی سواد، از این افراد تقاضا می شود کارت خود را به دیگران جهت برداشت یارانه‌ها واگذار نکنند!
.
.
ساعت دوازده شب چنان برفی اومد که نگو، بعد یهو ابرا رفتن برفا آب شد، کم مونده بود خورشیدم نصفه شبی طلوع کنه!
.
.
یارو از بالای دیوار میوفته رو یه خر ، به خره میگه خدا از برادری کمت نکنه!
.
.
حیف نون میره سربازی تو صف بوده سروانه میگه
به چپ چپ به راست راست…. میبینه حیف نون همینجوری وایستاده
میگه تو چرا به فرمانم عمل نمیکنی؟ حیف نون میگه جناب سروان شما
اول تصمیم قطعی رو بگیرید بعد من انجام میدم !
.
.
یک روز انگشت با دماغ دعواش میشه, دماغه به انگشته میگه:
اگه از این به بعد بهت جنــس دادم
.
.
به حیف نون میگن با کامپیوتر بلدی کار کنی؟ میگه:آره
میگن در چه سطحی بلدی؟ میگه:در سطح خوب
میگن خوب حالا کامپیوتر رو روشن کن؟میگه : بلدم اما نه تا این حد!
.
.
یــارو داخل آسانسور میشه ،می‌بینه روش نوشته ” ظرفیت هشت نفر ”
با بی تحملی میگه : حالا کی حوصله داره منتظر اون هفت نفر دیگه وایسه .

 
 
داستان آموزنده ” هزینه بیلط “
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . »
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت :
- ۲۰ دلار!
پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید : « ببخشید ، گفتید چه قدر ؟ » متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد .
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! »
مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد ، گفت : « متشکرم آقا . »
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم

 
 
داستان های خنده دار از ملانصرالدین
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.
داستان خویشاوند الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟! 
داستان دم خروس
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید. 
داستان خروس شدن ملا
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند! 
داستان الاغ دم بریده
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟ 
داستان مرکز زمین
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد. 
داستان پرواز در اسمانها
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است! 
داستان درخت گردو
روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟! 
داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری! 
داستان قبر دراز
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟! 
داستان خانه عزاداران
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید! 
داستان بچه ملا
روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم! 
داستان ملا در جنگ
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟ 
داستان نردبان فروشی ملا
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم. 
داستان لباس نو
روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند. 
داستان ملا و گوسفند
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟ 
داستان خانه ملا
روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا
روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم! 
داستان گم شدن ملا
روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟ 
داستان دوست ملا
روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم! 
داستان ماه بهتر است
روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالیاست که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است

 
 
داستان کوتاه و جالب پسرک دستفروش
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

 
 
افسوس تکراری
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند….
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

 
 
پس... راه بروید!
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
اعضای بدن شما گیرنده‌های قابل لمسی در کف پاها دارند که با ماساژ دادن این نقاط، می‌توانید از دردها و خستگی‌های آن اعضا بکاهید
در زیر ارگان‌های مربوط به هر کدام از پاهایتان را می‌بینید. قلب با پای چپ در ارتباط است:
و اما دست
در این تصویر، اعضا و ارگان‌های بدن بدانگونه که هستند نمایش داده شده و مشخص گشته که هر عضو با کدام نقطه در ارتباط است.
رشته‌های عصبیِ مرتبط با هر ارگان در نقطۀ نمایش داده شده به پایان می‌رسد.



راه رفتن باعث تحریک شدن گیرنده‌های اعضای مختلف میشود و همواره آن‌ها را فعال نگه میدارد.
 
پس... راه بروید!

 
 
داستانک
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 
مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.
ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد…
اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!
اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواستند ‌شنید …!
او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت…!

 

 
میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.
پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!
کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!
معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم…
این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

 

 
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟
لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست…

 

 
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

 

 
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل
۱- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
۲- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
۳- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
۴- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم


 
 
تا حالا میکروب دیدی؟؟؟
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

میکروب‌ها جانداران ریزی هستند که تقریبا در همه جا حضور دارند از کف اتاق تا درون هوا و آب از روی پوست و موهایمان تا درون بدن همه جانداران.

بطور کلی در طبیعت ۳ نمونه وجود دارد:

     * تجزیه (فاسد) کننده‌های تدریجی(به انگلیسی: ‎degenerative Microorganisms)

    * خنثی‌ها، سازشکارها، فرصت طلب‌ها (به انگلیسی: ‎neutral Microorganisms)

    * سازنده‌ها با احیا کننده‌ها (به انگلیسی: ‎regenerative Microorganisms)

 

تاریخچه

ابن سینا دانشمند ایرانی سده‌های دهم و یازدهم میلادی به این موضوع پی برده بود که موجودات ریزی موجب بیماری می‌شوند. هرچند نمی‌توان به او، عنوان کاشف میکروب‌ها را نسبت داد و این کار توسط رابرت هوک انجام شد. هوک با میکروسکوپ ابتدایی‌اش به مشاهده آب برکه پرداخت و دریافت که موجودات ریزی در آن وجود دارد. از دیگر افراد مهم این زمینه می‌توان به رابرت کُخ اشاره کرد که باکتری بیماری سل را کشف نمود.

عکسهای زیر شکل میکروبها را در زیر میکروسکوپ نمایش می دهد:

 


 
 
داستان مردی که جهنم را خرید!
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 
داستان مردی که جهنم را خرید!




در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!

 
 
تاثیر باور نکردنی ۷ میوه بر پوست صورت
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 

تاثیر باور نکردنی ۷ میوه بر پوست صورت

این روزها تب استفاده از انواع ماسک‌های زیبایی در میان خانم‌ها و حتی برخی آقایان به شدت افزایش یافته است اما جالب است بدانید که چون ماسک‌های صورت موجود در بازار مطابق با نیاز نوع پوست هر فرد ساخته نمی‌شوند ممکن است استفاده از آنها برای فرد زیان‌آور باشد بنابراین متخصصان پوست درباره عوارض استفاده از این ماسک‌ها در پوست‌های گوناگون هشدار می‌دهند….
دکتر حبیب انصارین، متخصص پوست و مو و عضو هیات علمی‌دانشگاه علوم پزشکی ایران می‌گوید: «متخصصان پوست گاهی به صورت تجربی و گاه به روش علمی‌فرمولاسیون مناسب پوست فرد را تجویز می‌کنند اما فرمولاسیون‌ ماسک‌های تجاری موجود در بازار ممکن است نه تنها برای پوست فرد مناسب نبوده بلکه آثار منفی به بار آورد.» وی در ادامه می‌افزاید: «برای مثال چنانچه پوست فردی خشک باشد و از دارویی حاوی الکل استفاده کند پوستش تحریک شده و حساس‌تر می‌شود. بنابراین شما که پوستی شاداب و با طراوت می‌خواهید و در این راه تا به حال پول فراوانی خرج کرده‌اید اما آن‌طور که انتظار داشته‌اید نتیجه نگرفته‌اید،
بهتر است پول و وقتتان را بیش از این بیهوده هدر ندهید.
یادتان باشد که همیشه گران‌ترین و پرهزینه ترین راه بهترین راه نیست! بهترین، کم‌خطرترین و مقرون به صرفه‌ترین ماسک‌ها، در واقع همان ماسک‌های متشکل از آب‌میوه‌ها، پوست میوه‌ها یا بافت آنها هستند که در منزل می‌توان به راحتی آنها را تهیه و از آنها استفاده کرد اما اولین قدم این است که پوست خود را بشناسید تا بتوانید ماسکی مناسب برای پوست خود تهیه کنید.» حال که پوست خود را شناخته‌اید شما را با طرز تهیه چند ماسک مفید آشنا می‌کنیم. (این ماسک‌ها حتی اگر مفید واقع نشوند ضرری ندارند؛ امتحان کنید!)
● ماسک خرما
یک عدد خیار با پوست، یک تکه سیب‌زمینی خام با پوست، یک قاشق غذاخوری جوانه ماش، دو قاشق غذاخوری ماست پرچرب و یک عدد خرمای بدون هسته را با هم در مخلوط کن بریزید. بعد بگذارید به مدت ۱۰ دقیقه ماسک روی صورت بماند و سپس با آب ملایم بشویید. (توجه داشته باشید این ماسک به علت گرمی‌خرما می‌تواند در بعضی افراد ایجاد حساسیت کند. (این ماسک یک التیام‌دهنده موثر است و افرادی که پوست چرب دارند می‌توانند از این ماسک یک تا دوبار در ماه استفاده کنند.)
● ماسک آناناس
یک آناناس رسیده را پوست بکنید و در مخلوط کن بریزید تا به صورت مخلوط غلیظی در بیاید. سپس به همان اندازه الکل اتیلیک و یک لیوان روغن آفتابگردان به آن بیفزایید. حال روزی یک بار، هر بار ۲۰ تا ۳۰ دقیقه، این مخلوط را به صورت ماسک روی صورت خود قرار دهید و سپس با آب سرد بشویید. این ماسک تأثیر جالبی بر جوش‌های غرور به ویژه گلوله‌های چربی زیر پوستی دارد.
● ماسک هلو
یکی از بهترین ماسک‌های زیبایی را می‌توانید از هلو تهیه کنید. کافی است سه یا چهار هلوی تازه را بشویید و هسته آنها را خارج کنید. (لازم نیست پوست هلوها را بکنید.) هلوها را له کنید و با یک زرده تخم‌مرغ و یک قاشق غذاخوری پودر جوانه گندم کاملا مخلوط کنید و روی پوست صورت بمالید و ۲۰ دقیقه بعد آن را با آب سرد یا پنبه آغشته به گلاب پاک کنید. این ماسک در رفع خشکی پوست و ایجاد طراوت و تازگی و جلوگیری از چروک صورت بسیار مؤثر است.
● ماسک گلابی
یک گلابی رسیده را خرد کنید و روی پوست صورت بمالید و ۲۰ دقیقه بعد آن را با آب یا پنبه آغشته به گلاب از سطح پوست خود پاک کنید. این ماسک برای پوست‌های چرب و افرادی که منافذ پوستی آنها واضح و نازیبا شده بسیار مفید است.
● ماسک لیموترش
آب یک لیموترش تازه را بگیرید و با یک زرده تخم‌مرغ و چند قطره روغن بادام یا آفتابگردان مخلوط کنید و روی پوست بمالید و ماساژ دهید و ۱۵ دقیقه بعد آن را بشویید. این ماسک برای پوست‌های خشک مفید است.
● ماسک پرتقال
یک پرتقال را پوست بکنید. هسته‌ها و پوست‌های نازک پره‌های آن را جدا کنید و روی پوست صورت خود بخوابانید و پس از ۲۰ دقیقه با آب سرد بشویید. این ماسک برای درمان جوش‌های غرور جوانی مؤثر است ولی افرادی که پوست خشک دارند نباید آن را مصرف کنند.
● ماسک سفیده تخم‌مرغ
سفیده تخم مرغ را با همان مقدار الکل سفید مخلوط کنید و آن را با نوک انگشتان خود بردارید و روی پوست بگذارید و ماساژ دهید. روش ماساژ باید از پایین به بالا و از سمت راست به چپ و چپ به راست باشد. سپس کمی‌صبر کنید تا ماسک خشک شود و ۲۰ دقیقه بعد بشویید. این ماسک برای رفع چین و چروک صورت مناسب است.
روزنامه سلامت

 
 
برنده بهترین پوستر پس از واقعه تلخ سونامی ژاپن
نویسنده : چیدان - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 
برنده بهترین پوستر پس از واقعه تلخ سونامی ژاپن





Click image for larger version

Name: 1.jpg
Views: 8
Size: 68.8 KB
ID: 224276

 
 
جوک
نویسنده : چیدان - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 
فری خوشحال تو موزه لوور فرانسه خسته می شه یه صندلی خالی می بینه میره می شینه.
مامور موزه با سرعت به طرفش میاد و بهش می گه: آقا پاشو این صندلی ناپلئونه!
می گه: خوب بابا! هر وقت اومد بلند می شم
.
.
دعای شب یک کودک : خدایا! خودت میدونی آب کم خوردم ، جیش هم کردم ، پس کمکم کن صبح کتک نخورم (آمیین)
.
.
حیف نون می ره بنگاه، می گن یه خونه داریم کنار راه آهنه. سر و صدا زیاده ولی بعد از یک هفته عادی می شه.
حیف نون می گه: اشکالی نداره، این یک هفته رو می رم پیش داداشم
.
.
آمریکایی یه چیزی تولید میکنه شعارش اینه هرگز نباید خراب بشه !!!
اروپایی میگه چند سال کار کنه ولی تو این چند سال درست کار کنه !!!!!!
ایرانی میگه فقط همون لحظه که مشتری میخره خراب نشه ،بعدش رو بیخیال !!!!!!!!
چینی میگه کارم نکرد ،نکرد!! ایرانی میخره !!عجب تولید کننده هایی داریم
.
.
یک روز یه دختر کوچکی در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزی می کرد نگاه میکرد. ناگهان متوجه چند تار موی سفید در بین موهای مادرش شد.
از مادرش پرسید : مامان چرا بعضی از تارهای موهای شما سفیده؟ مادرش جواب میده : وقتی تو یه کار بدی انجام میدی یکی از تارای موی من سفید میشه!
دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهای مامان بزرگ سفیده!!
.
.
به غضنفر میگن تو طرفدار کدوم تیم فوتبال هستی؟
میگه قربون جدش برم آسد میلان!!
.
.
یه خانواده از یکی از دهات دور واسه زندگی میان تهران به بچهشون میگن، خونه هر کی در زدی نگو مویوم بگو منم.
بچهه میگه اگه بوگوم منم اونا از کجا بفهمن که مویوم.
.
.
یه بچهه رو به زور بابا و مامانش وادار به نماز خوندن می کنن …
بعد می بینن نشسته داره همین جوری دعا می کنه …
میرن گوش میدن می بینن میگه: خدایا اینا من رو بزور وادار کردن نماز بخونم، تو خودت قبول نکن!!!
.
.
غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد می زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اینجا رودخانه می بینید که اومدین روش پل زدین
.
.
یه روز اینشتین و نیوتن داشتن با هم قایم موشک بازی می کردن. انیشتن چشم می ذاره و نیوتن میره پشت سر انیشتن یه مربع به ضلع یک متر می کشه و توی اون مربع می ایسته!
وقتی شمارش انیشتن تموم میشه بر می گرده و نیوتن رو می بینه! میگه: نیوتن! سوک سوک!
نیوتن میگه: من نیوتن نیستم! الان ثابت می کنم: مساحت این مربع ۱ متر در ۱ متر میشه ۱ متر مربع و من هم که روی این مربع ایستادم!
بنابراین نیوتن بر متر مربع میشه پاسکال
.
.
غضنفر تا ده سال برای مادرش عزاداری می کرد . بهش میگن : آخه چقدر گریه می کنی ده سال گذشته . میگه : آخه هر وقت یادم میفته که موقع خاکسپاریش چه دست و پایی میزد جیگرم آتیش می گیره
.
.
غضنفر میره تو صف نون وایی، شاطره میگه: نون تا اینجا بیشتر نمیرسه، بقیه برن.
غضنفر میگه: ببخشید میشه جمعتر وایسین نون به ما هم برسه
.
.
به غضنفرمیگن با آدم و تهران یه جمله بساز میگه: آدما ممکنه تهرانى باشن ولى تهرانى ها ممکن نیست آدم باشن!
.
.
غضنفر مداح بوده ، بهش ﻣﻴﮕﻦ ﺑﺮﻭ ﻣﺤﻠﻪ ﺳﻨﻰﻫﺎ ﻣﺪﺍﺣﻰ ﻛﻦ ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻳﺰﻳﺪ ﻭ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻭ ﻋﻤﺮ ﻭ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﺮﻓﻰ ﻧﺰﻥ ، ﻣﻴﮕﻪ ﭘﺲ ﺑﺮﻡ ﭼﻰ ﺑﮕﻢ ، ﺑﮕﻢ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻛﺮﺩﻩ !
.
.
غضنفر داشت آب جوش میریخته توی باغچه!
بهش میگن: چرا آب جوش میریزی تو باغچه؟؟
میگه: آخه چای کاشتم.

 
 
کشف هیولاهایی ترسناک در اعماق دریا
نویسنده : چیدان - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
 
هیولاهای اعماق دریا که در دل تاریکی مطلق عمق اقیانوس زندگی می‌کنند، با ظاهر ترسناک بیشتر به موجودات فرازمینی شباهت دارند.

به گزارش ایسنا، اندازه این هیولاهای دریایی در حدود دو تا سه سانتیمتر است و جزء اکوسیستمی محسوب می‌شوند که تا 40 سال قبل ناشناخته مانده بودند.

از اوایل دهه 70 میلادی و با توسعه فناوری‌های دریایی، اکتشافات در اعماق اقیانوس امکانپذیر شد و گونه‌های نادری در تاریکی های مطلق کشف شدند.


هیولاهای دریایی که از رده پرتاران (Polychaetes) محسوب می‌شوند، در فشار بسیار زیاد در عمق هزار متری و در نزدیکی منافذ هیدروترمال (گرم آبی) عمیق‌ترین اقیانوس‌ها زندگی می‌کنند.

این موجودات دهان وحشتناکی دارند که ربودن طعمه در اعماق تاریکی را تسهیل می‌کند و از دندان‌های خود برای جویدن باکتری‌ها و ارگانیسم‌های ابتدایی که در کنار آب‌های گرم منطقه ساکن هستند، استفاده می‌کنند.

به گفته «دانیل دسبرایرز» محقق ارشد مؤسسه تحقیقات اکتشافات اعماق دریا ( I'lfremer) اجتماع متنوعی از جانوران در اطراف منافذ هیدروترمال زندگی می کنند.

توانایی این موجودات برای زندگی در سخت‌ترین شرایط در اعماق اقیانوس بسیار شگفت‌انگیز است و این کشف دیدگاه محققان را نسبت به قلمرو دریایی بسیار تغییر داده است.


محققان امیدوارند با کشف این موجودات در عمق اقیانوس‌ها بتواند به محققان به کشف گونه‌های حیات در سیارات دیگر کمک کند.

منافذ هیدروترمال در اطراف مناطق زلزله خیز، آتشفشان ها و صفحات تکتونیکی دیده می‌شوند. آب بسیار گرم و مواد شیمیایی خارج این مناطق یک محیط ایده آل برای زندگی این جانوران فراهم می‌کنند.

محققان معتقدند چنین منافذ هیدروترمال در قمر مشتری «اروپا» نیز وجود دارد و نمونه‌ای از آنها زمانی بر سطح مریخ نیز وجود داشته است.